روایتخانه

قصه ی من با قصه هایی که در سرم میچرخند

چرا بزرگانمان باید در ماهواره‌ها معرفی شوند؟


ایسنا سرویس فرهنگی و هنری 
تلویزیون و رادیو:

 

تهیه‌کننده فیلم «هراس و پرواز» که مستندی درباره‌ی محسن وزیری‌ مقدم است، از اینکه این فیلم بعد از چند سال از تلویزیون پخش نشده است، ابراز تاسف کرد و گفتچرا هنرمندان بزرگ ما باید توسط تلویزیون‌های ماهواره‌ای خارج از کشور معرفی شوند؟!

به گزارش خبرنگار تلویزیون و رادیو ایسنا، امیر پژمان حبیبیان، کارگردان، تهیه‌کننده و تدوینگری است که در فاصله‌ سال‌های ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۶ فیلم مستند «هراس و پرواز» را تهیه کرده است که به زندگی و آثار محسن وزیری مقدم، نقاش و مجسمه‌ساز پیش‌کسوت و مدرنیست اختصاص دارد.

حبیبیان طی گفت‌وگویی درباره‌ی اهمیت ساخته شدن این فیلم توضیحاتی ارائه داده که انعکاس آن را می‌خوانیم:


نقاشی که می‌خواست آثارش را بسوزاند


وی درباره چگونگی ساخته شدن فیلم «هراس و پرواز» توضیح داددر پی ساخت پرتره‌ای از یک استاد هنرهای تجسمی بودیم که وزیری‌مقدم را از بین دیگر استادان انتخاب کنیم، اتفاقی ژورنالیستی موجب آشنایی‌مان با این هنرمند و در نهایت ساخت فیلم «هراس و پرواز» شد.

بر اساس این گزارش حدود سال ۱۳۸۴ سحر سلحشور خبری در روزنامه‌ای می‌خواند که محسن وزیری‌مقدم، نقاش معاصر می‌خواهد نقاشی‌هایش را آتش بزندسلحشور با کمک موزه‌ هنرهای معاصر استاد وزیری‌مقدم را پیدا می‌کند و به او پیشنهاد ساخت یک فیلم مستند می‌دهد و وزیری مقدم هم می‌پذیردالبته بعد مشخص شد که ماجرای آتش زدن نقاشی‌ها بیشتر یک سوتفاهم رسانه‌ای بوده و ظاهرا موزه‌ هنرهای معاصر قرار بوده که کارهای وی را به امانت نگهداری کند، اما پس از مدتی سر دواندن از این کار سر باز می‌زند و وزیری مقدم نیز عصبانی می‌شود و می‌گوید: «من که جا ندارم این همه تابلو رو نگه دارم، همه‌شون رو می‌برم دشت ورامین، آتیششون می‌زنم». خبرنگاری هم که آنجا حاضر بوده این تهدید را جدی فرض کرده و کار به روزنامه‌ها می‌کشد.


شراکت در خاطرات و کابوس‌های یک هنرمند


حبیبیان درباره فضای این فیلم اظهار کردفیلم از نگاه فیلمسازی روایت می‌شود که به دیدار محسن وزیری‌مقدم رفته به حرف‌هایش گوش می‌دهدعکس‌ها و آثارش را نگاه می‌کند و در خاطرات و کابوس‌های او شریک می‌شود.

وی اضافه کردزمان مونتاژ متوجه شدیم به بیان حس و زاویه دید راوی هم نسبت به آثار و هم نسبت به نقاش نیاز داریم که قرار شد گفتار متن را بنویسمبا توجه به دریافت‌ها و حسی که آن زمان داشتم، در نهایت به یک فضای شاعرانه رسیدمشاید اگر الان دوباره بخواهم گفتار متن فیلم را بنویسم، از زبان ساده‌تر و سرراست‌تری استفاده کنم ولی از این نکته نگذریم که بعضی فضاها و شکل‌هایی که در کارهای محسن وزیری‌مقدم وجود دارد، به اندازه‌ای شاعرانه است که توضیح و توصیف آن نیز جز با استفاده از عناصر شعری امکان‌پذیر نیست.


چرا «هراس و پرواز؟»


این تهیه‌کننده درباره انتخاب عنوان فیلم که به دوره‌ای از نقاشی‌های وزیری‌مقدم اختصاص دارد، تصریح کردبله درست است هراس و پرواز نام دوره‌ای از نقاشی‌های محسن وزیری‌مقدم است که در آن‌ها تیغه‌های برنده‌ای که هیولاهای افسانه‌ای را تداعی می‌کنند، به یک پرنده یا لکه رنگ حمله کرده‌اند و او سعی در گریز از میان هیولاها به سوی آسمان دارد.

حبیبیان معتقد استترکیب «هراس و پرواز» تمثیلی از زندگی خود وزیری‌مقدم است که همیشه میان هراس بی‌پناهی‌ و تهدیدهای موجود در جهان معاصر و میلش برای پرواز که در هنرش متجلی می‌شود، سرگشته ایستاده و تلاش می‌کند اثر دست‌هایش را بر چهره‌ی این جهان حک کند تا شاید به آیندگان یادآوری کند که ما در برابر تمام هیولاهایی که می‌خواستند با مسخ انسان نام و نشان او را از این کره‌ خاکی پاک کنند، مقاومت کردیم و اثر خراش انگشتانمان بر هستی گواه ادعای ما است.

وی افزوددر گفت‌وگوهایی که با محسن وزیری‌مقدم داشتیم، متوجه شدیم ماجراهایی که در کودکی و نوجوانی ایشان اتفاق افتاده، ریشه‌ی بسیاری از دوره‌های کاری ایشان هستندبه عنوان نمونه ریشه‌ی نقاشی‌های شنی را خاک‌بازی‌های کودکانه و ریشه‌ی هراس و پروازجست‌وجوهای کودکی‌اش در خرابه‌ها به دنبال تکه‌چینی‌های شکسته بوده‌ استما سعی کردیم بخشی‌ از این خاطرات را البته در محدوده‌ی امکانات‌مان بازسازی کنیم و در انتهای فیلم هم سعی کردیم وارد کابوس‌های این هنرمند شویم و هراس‌هایش را به تصویر بکشیم.


همکاری محسن وزیری‌مقدم با یک گروه فیلم‌سازی


حبیبیان درباره تجربه همکاری با محسن وزیری‌مقدم توضیح دادپیش از ما چندین نفر برای ساخت فیلم با ایشان تماس گرفته بودند و حتی مقداری هم فیلم گرفته بودند، اما نیمه کاره رها شدندبه هر حال ما به لطف خدا توانستیم کار را ادامه دهیم و به پایان برسانیم.

این مستندساز ادامه داداین فیلم در هر مرحله سختی‌های خودش را داشتدر هنگام تدوین ما با دو گزینه روبه‌رو بودیمنخست سیر زندگی و تطور آثار وزیری‌مقدم را بیان کنیم و دوم این که به زندگی پر ماجرای ایشان بپردازیم و سختی‌های هنرمند بودن را به تصویر بکشیمبرای هر دو گزینه هم به اندازه‌ی کافی تصویر و صدا و آرشیو وجود داشتمن به عنوان (تهیه‌کنندهموافق گزینه‌ی نخست و کارگردان موافق گزینه‌ی دوم بوددر نهایت (سیر زندگی و تطور آثارانتخاب شد.

حبیبیان یادآور شددر مرحله‌ی نخست تصویربرداری که کارگردان فیلم به تنهایی انجام داده بوداستاد برای یکی دو روز مصاحبه‌ و چند ساعت حضور دوربین در منزل، موافقت کرده بودند و البته به شرط و شروطآن زمان استاد در بحران بدی به سر می‌بردندیکی دو سال پیش از ملاقات ما با ایشان آثارشان را برای تاسیس موزه در اختیار شهرداری قرار داده بودند و مدتی بعد با انجام نشدن تعهدات شهرداری مجبور شدند کارهایشان را تکه و پاره از این فرهنگسرا و آن فرهنگسرا جمع کنند که فشار آن روزها موجب آسیب دیدن چشم‌های ایشان شدبعد قرار شد که موزه هنرهای معاصر کارهای او را نگهداری کند که این اتفاق هم نیفتاد.


تولید «هراس و پرواز» در گروه ادب و هنر شبکه چهار


حبیبیان طی توضیحاتی درباره‌ی پذیرفته شدن فیلم «هراس و پرواز» در گروه ادب و هنر شبکه چهار گفتاشاره کردم که خانم سلحشور حدود دو سه روز از وزیری‌مقدم تصویر و مصاحبه می‌گیردمدتی بعد از من خواست که فیلم را تدوین کنمبعد از دیدن راش‌ها و ملاقات حضوری با محسن وزیری‌مقدم، به نظرم رسید که کار باید با پژوهش بیشتر، در زمان طولانی‌ و عمیق‌تر دنبال شودبه سلحشور پیشنهاد دادم تهیه‌کنندگی فیلم را به عهده بگیرم و ایشان پذیرفتنداز آن زمان به مدت دو سال هر بار که استاد به ایران می‌آمدند، از ایشان تصویر می‌گرفتیم و اتفاق‌های مهم زندگی ایشان را ثبت می‌کردیمدر عین حال درباره آثار ایشان مطالعه داشتیم و به نوعی به دلیل زمان‌های محدود حضور ایشان در ایران دو مرحله‌ پژوهش و تصویربرداری هم‌زمان پیش می‌رفت.

وی ادامه دادبعد از گذشت سه سال پروژه را به شبکه‌ چهار پیشنهاد کردم و با مساعدت و لطف محمد زین‌العابدینی، مدیر وقت گروه مستند فیلم «هراس و پرواز» در گروه ادب و هنر شبکه چهار پذیرفته شدبعد از آن تصویربرداری به شکل متمرکزتری دنبال شد و ظرف یک سال پروژه به پایان رسیددر ممیزی تنها دو مورد اصلاحیه دریافت کرد که یک مورد آن به دلیل مشخص بودن آرم کارخانه در روی پاکت شیری که استاد می‌نوشیدند، بودفیلم در جشنواره فجر همان سال نامزد دریافت سیمرغ بلورین بخش مستند بلند جشنواره فجر شد ولی متاسفانه شبکه‌ چهار سیما علیرغم مساعدت و همدلی خوبی که در هنگام تولید فیلم نشان داد هنوز این فیلم را پخش نکرده است!


نمی‌دانم چرا فیلم از تلویزیون پخش نشد


وی با تاکید بر این موضوع که نمی‌دانم چرا فیلم تاکنون از صدا و سیما پخش نشده، ادامه دادهیچ دلیل عقلانی‌ای برای این کار وجود نداردما از پول بیت‌المال فیلمی ساخته‌ایم که هنرمند اصیلی را معرفی کنیم که می‌تواند برای بسیاری از جوانان و نوجوانان کشور ما الگو باشدهنرمندی که علیرغم تحصیل و زندگی در اروپا آثارش رنگ و بویی ایرانی دارند و این ارتباط با ریشه‌ها نه فقط در ظاهر و سطح که در عمیق‌ترین لایه‌ها جریان داردشخصی که بهترین منتقدان اروپا مانند «آرگان» ستایش‌گر او بودند و می‌توانست با بهره‌برداری از این موقعیت قله‌های شهرت و افتخار را در آن‌سوی دنیا فتح کند، به ایران آمد و در هنرستان و دانشگاه به تدریس پرداخت و تعداد زیادی شاگرد تربیت کرد که بسیاری از بزرگان هنر تجسمی ما از آن جمله‌اند.

این مستندساز اظهار تاسف کرددر این هنگامه‌ی هجوم سطحی‌گری و ابتذال، امثال وزیری‌مقدم کیمیایی هستند که ما باید حضورشان را غنیمت بشماریم و برای معرفی آن‌ها به نسل جوان علاقه‌مند هنر سخت کار کنیمکسانی که علیرغم مواجهه‌ی مستقیم با هنر و فرهنگ غربی، در آن حل نشدند و اصل خویش را فراموش نکردند و با تلاش و بصیرت از آموخته‌هایشان در غرب برای آفریدن آثار هنری‌ای با رنگ و بوی ایرانی که مخاطب جهانی دارد، استفاده کردندفیلم «هراس و پرواز» با وجود موضوع سخت و پیچیده‌اش(هنر تجسمی انتزاعیاین توان و جذابیت را دارد که تماشاگر را از هر قشر و طبقه‌ای یک ساعت با خود همراه کند و در نهایت با رضایت بدرقه‌اش کند همچنین، رویکرد آموزشی فیلم مخاطب را بسته به میزان سواد و تجربه‌اش با هنر انتزاعی و الفبای آن آشنا می‌کند.


ضرر و زیان گروه سازنده فیلم


حبیبیان صدا و سیما را مهم‌ترین رسانه‌ دانست و افزودنمایش فیلم از صدا و سیما موجب ارتباط ما با مخاطبان میلیونی درون کشور می‌شودبرایم به عنوان یک فیلم‌ساز ایرانی کار کردن با صدا و سیما موجب افتخار استولی این پرسشم، همچنان بی‌پاسخ مانده است "چرا هنرمندان بزرگ ما باید توسط تلویزیون‌های ماهواره‌ای خارج از کشور معرفی شوند؟اتفاقی که بارها افتاده و در صورت عدم برنامه‌ریزی مناسب و درست متاسفانه باز هم خواهد افتاد.

وی یادآور شدمن فیلم را برای شبکه چهار تلویزیون ساخته‌ام و آن‌ها صاحبش هستندنمایش ندادن این فیلم برای ما هم به عنوان تیم سازنده باعث ضرر و زیان است، چون زحمت کاری را کشیده‌ایم که دیده نمی‌شودبعد از «هراس و پرواز» علیرغم وعده‌ها و حرف‌های شیرینی که از مسوولان شبکه چهار شنیده‌ام هنوز نتوانسته‌ام دوباره، با این شبکه همکاری کنمهمیشه جمله‌ای که شنیده‌ام این بوده: «ما افتخار می‌کنیم با شما کار کنیم اما در نهایت نه طرحی پذیرفته شده و نه کاری پیشنهاد شده»!


ساخت فیلمی ده سال طول کشیده است


وی از رفاقت چندین ساله به واسطه ساخت این فیلم با وزیری‌مقدم گفت و تصریح کردبه هر حال امروز رابطه‌ی کاری من با محسن وزیری‌مقدم تبدیل به رفاقتی 10ساله شده استدر این مدت بسیار از او آموخته‌امشاید آموختن کلمه‌ی مناسبی برای تشریح این رابطه نباشداو بیشتر نقش پیر و مرشد را در سیر و سلوک هنری برایم داردمن به دنبال کشف رازی هستم که او را در 90 سالگی و با چشمان کم‌بینا همچنان تازه و پرطراوت نگه داشته استاین روزها در تلاش برای آماده‌سازی فیلمی هستم که حاصل این 10 سال رفاقت است، 10 سال در ایتالیا، تهران و شهرهای مختلف از نمایشگاه‌ها و ملاقات او با دیگر بزرگان هنرهای تجسمی ایران که برخی از آن‌ها دیگر در قید حیات نیستند و تصاویر آن‌ها موجود استتدوین این فیلم به علت حجم بالای راش‌ها مستلزم صرف زمان طولانی و هزینه استامیدوارم بتوانم برای این فیلم سرمایه‌گذار پیدا کنم تا آن را نمایش دهم.

 

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢۱

شاید برای آن که از گرسنگی نمیرند

 

دلهای بسته شده به یک تار موی معشوق...
در باد تکان می خورند
و از حنجره ی زنگ زده شان... 
-
در حین رقص-
چون قوطی های حلبی...
ناله بیرون می آید...

قرنها گذشت و کسی ندانست...
که معشوق...
همان روزها ... در زمان همان شاعران... هم... مرده بود...
و آنها...شاید برای آنکه از گرسنگی نمیرند...
(
چون غیر از شعر گفتن... کار دیگری بلد نبودند...بیچاره ها)
پیکری از کلمه ساختند
و نامش را معشوق نهادند...
و آنقدر... بزرگش کردند...
که ما در همه ی این سالها...
جرات نکرده ایم...حتا...
در خواب هم... از کجایی و چرایی اش...
پرسش کنیم....

و در تسلسل باطل زمان...
ما هم شاعر شدیم
و از معشوق گفتیم...
و دروغ آن گذشتگان را...
با اعتقاد قلبی
تحویل آیندگان دادیم...

و در نهایت بلاهتمان...
رستگار شدیم...

 

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٦

مرز جهانهای موازی

حس میکنم روی یه مرز ایستادیم... مرزی که از زمان ساخته شده... فکر میکنم همزمان در چند جهان موازی زندگی میکنیم و مرزهای این جهانها تا قلب یکدیگر گسترش پیدا کردن... و این همزمانی باعث شده که تنها بشیم... چون هر جهانی نوع خاص زندگی خودش رو ایجاب می‌کنه... و این چندگانگی سبب شده که جمعیت خاطرمون رو از دست بدیم... 

از یک سو غرب و سیطره‌ی فرهنگی و اطلاعاتی و تکنولوژیکش و از سوی دیگر شرق با آرامش و درونگراییش... و از برخورد این دو هزار دنیای متفاوت تشکیل شده...

امروز من نمیدونم مذهبی هستم یا نیستم؟ تکلیفم با خودم گذشته‌ام و آینده‌ام معلوم نیست... خدایی رو که مذهبم به من معرفی می‌کنه نمی‌شناسم و از سوی دیگه نمی‌تونم بی‌خدا زندگی کنم...
همین روزا باید حرکت کنم... شاید سفر اولم رو از دل قرآن شروع کردم... با ساختن یک فیلم درباره‌ی یک آیه ی قرآن...

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٦

تردید

من مرددم
میان قهوه خانه و کافی‌شاپ...
و تشابه این دو ترکیب
راز تمام تناقضهای عمر من است...

هر شب چای پر از تردیدم را که می‌نوشم
تناقضهایم را با خدا به اشتراک می‌گذارم
و اینگونه است که فیس‌بوک
دفتر چهره‌های مردد هموندانم می‌شود
که در آستانه‌ی تغییر بزرگ

هویتشان را در تکرار اشتراکهای بی هدف
جستجو می‌کنند...

من در تفاوت فرم استکان و فنجان گم شده‌ام...
و عاقبت شبی
در استکان چای دارچینیم...
غرق می‌شوم...
بی آنکه طعم قهوه را از یاد برده باشم...

+   امیرپژمان حبیبیان ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٦

برشهایی از تصویر مردی که جای او خالی است...

به یاد خدا

 

 

 

یک:

 

در این چند روزه دچار تناقض شده‌ام... برشهایی از ویدیویی که تازگیها ساخته‌ام، مدام در ذهنم تکرار می‌شوند و با گیجی و کم‌حافظگی عجیبی که دچارش شده‌ام ترکیب می‌شوند و محصولشان دچار کردن من به نوعی حالت مالیخولیایی است... پرسشی مثل یک تیتر... از انتهای کادر به سویم ‌می‌آید و بزرگ و بزرگتر می‌شود و از سرم بیرون می‌رود و در یک مسیر دایره‌ای، دوباره مسیرش را معکوس طی می‌کند و باز....

 

صحنه‌ی اول: مردمی فریاد می‌زنند: با جانمان ، با خونمان فدایت گردیم ای امام.... و روحانی بلند قامتی از میان آنها در حالی که مردان مسلحی همراهیش می‌کنند، به داخل مسجد می‌رود... این صحنه شاید بارها در جهان اتفاق شده باشد و شاید تمام عناصر لازم برای ایجاد یک فاجعه را در خود داشته باشد. یک رهبر کاریزماتیک، مذهب، مردان مسلح و مردمی که آماده‌اند جان خود را فدا کنند... هنوز طالبان در افغانستان به خون‌ریزی مشغولند و دنیا از هراس بمب‌گذاران انتحاری القاعده، شکل خودش را عوض کرده است.

 

صحنه‌ی دوم: مردم در پشت ماشین همان روحانی می‌دوند. این صحنه هم یادآور مردان سیاسی پوپولیستی است، که با استفاده از ادبیات و منشی عوام‌گرا، خود را به عنوان امید توده‌های محروم و آزرده مطرح کردند و در انتها با استفاده از همان توده‌ها بر خر مراد سوار شدند و از پل گذشتند و رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند. همیشه دویدن مردم در پشت ماشین کسی آزارم میداده... این که مردمی اینقدر اعتماد به نفسشان را از دست داده باشند که کسی را تبلور همه‌ی آرزوهای خود بدانند … عمیق ترین فاجعه‌ای است که می‌تواند در یک جامعه اتفاق بیفتد.

 

اما من با دانستن و اعتقاد داشتن به این نکته‌ها، تمام این صحنه‌ها را من در ویدیویم استفاده کردم و آن هم با نگاهی از سر تایید و همراهی، نه انتقاد و مخالفت. به خودم می‌گویم: آیا من هم به نوعی در مسیر تحمیق مردم قدم برمیدارم؟ جالب اینکه دستمزدی هم برای این کار نگرفتم تا به نوعی خودم را توجیه کنم که من هم باید زندگی کنم و زندگی هم نیاز به پول دارد.

 

برشهایی از تصویرها و صداهایی که در این سالها از خونریزی و کشت و کشتار به نام دین و خدا دیده‌ام به سرعت از ذهنم می‌گذرد و اعتراضهای اطرافیان و دوستان دیده و ناشناس هم از بعد دیگر ذهنم این فیلم چند بعدی را کامل می‌کند....

 

دو:

 

مقابل رافائللو مائوریللو نشسته‌ام.اسلام شناس جوان ایتالیایی. دوربینم را به سوی او گرفته‌ام و چشم به صفحه‌ی نمایش دوربین دوخته‌ام. اما ذهنم در جای دیگر سیر می‌کند. در این مصاحبه او حرفهایی زده که چشمانم گرد شده‌اند. او از اروپا آمده و در مورد چهار خاندان بانفوذ سادات شیعه در نجف تحقیق کرده است و فهرستی از ویژگیهای سادات برجسته را به دست آورده است... او در مورد سادات و ویژگیهایشان صحبت می‌کند و ویژگیهایشان را طبقه بندی می‌کند.... صاحب برکت و آثار-گرایش و قابلیت تطبیق چشمگیر با دیاسپورا و مهاجرت - نقش پیشگام حقیقی یا فرضی در گرویدن مردم مناطق جدید به اسلام با مهاجرت به آن مناطق-استقلال اقتصادی از دولت، ادغام و تلفیق جهان وطنی و ناحیه گرایی-مِحوریت نقش ایشان به عنوان علما، به خصوص در زمینه ی علم الرجال و علوم-مِحوریت نقش ایشان به عنوان مُتَوَلِیان اَحرام-قابلیت جهانی سازی با پذیرش نقشی بی طرف، به خصوص در رابطه با امت اسلامی. همانند مورد اختلاف زُدایی بین شیعیان و اهل تسنن - مِحوریت تَبعَیِ نقش ایشان به عنوان میانجی در اجتماع مؤمنان، بین اجتماع مؤمنان و جامعه، و بین جامعۀ خویش و جوامع خارج - گرایش چشمگیر به پذیرش داوطلبانه ی خصوصیاتِ هویت فرهنگی جدید و نوآوری های عقیدتی.

 

شنیدن این حرفها مثل یک کشف تازه بود. او تاکید کرد که این خصوصیات را بر معصومین انطباق داده است و به نوعی این سادات ادامه دهنده‌ی مسیر معصومین هستند.

 

 

سه:

 

شیعیان در پاکستان مورد هجوم قرا می‌گیرند. در روز عاشورا بمبی در مراسم عزاداری در عراق بین عزاداران منفجر می‌شود که عده‌ی زیادی کشته می‌شوند. در سفری به اصفهان جوانی عبارتهای زشتی در مورد خلفای راشدین به زبان میاورد، من از عصبانیت تا مرز جنون میروم. در سوییس ساخت مناره برای مسجدها ممنوع می‌شود. کشیشی آمریکایی قرآن را آتش می‌زند. در اسراییل نوعی آپارتاید مذهبی حاکم است. این تصویری از جهان امروز ما و رابطه‌ی بین دینها و مذهبهای مختلف است.

 

 

چهار:

 

روحانی جوانی برای پیشنمازی مسجدی که رهبر شیعیان لبنان در آن نماز می‌خواند، پس از فوت ایشان به آنجا می‌رود. چیزی نمی‌گذرد که او به رهبری شیعیان لبنان می‌رسد و در بیست سال اینده آنها فلاکت و بدبختی و شهروندی درجه دو بودن را فرو می‌نهند و به یکی از سه طایفه‌ی تاثیرگذار در لبنان بدل می‌شوند.

بیست سال بعد آن روحانی در سفری به لیبی، برای جلوگیری از شروع جنگ داخلی در لبنان مفقود میشود.

نام او سید موسی صدر است. مردی وابسته به خاندان بزرگ صدر که یکی از خانواده‌هایی است که رافائللو مائوریللو در موردشان تحقیق کرده بود.

 

بعد از ربودنش کشیشی مسیحی در موردش گفت:

 

«نخستین بار که سخنزانی امام موسی صدر توجه مرا به خود معطوف کرد، زمانی بود که در میان جمعی سخن می‌گفت که اغلب آنها مسیحی بودند. ایشان «انسان» را خطاب قرار داده بود و به یاد ندارم که در آن سخنرانی به آیه‌ای از قرآن استناد کرده باشد. چنین روشی را در میان هیچ یک از علما مسلمان نشنیده و نخوانده بودم. با خودم گفتم در حضور پیشوایی ایستاده‌ام که قادر است اندیشه‌های انسانی را مبنای گفتگو قرار دهد، تنها به «مسجد» محدود نشود و از آن فراتر رود.

 

 

پنج:

 

 

در لبنان جنگ داخلی در گرفته است. سید موسی صدر که در لبنان به او امام موسی صدر می‌گویند. به عنوان رهبر یکی از سه طایفه‌ی مهم لبنان، به مسجدی می‌رود و اعتصاب غذا می‌کند. این اعتصاب غذا در لبنان جوش و خروشی ایجاد می‌کند و صفوف ایجاد شده در برابر هم را که با توطئه و برنامه‌ریزی شکل گرفته بودند، می‌شکند و مسیحیان و مسلمانان و رهبران سیاسی به او می‌پیوندند و جنگ داخلی تمام می‌شود.

 

شش:

 

هر انسانی در زندگیش کسانی را قبول دارد و آنها را به صداقت و انصاف می‌شناسد و نظر آنها در مورد یک نفر در قضاوت و نوع نگاهش نسبت به او تاثیر می‌گذارد. من سیمین دانشور و نیما یوشیج را قبول دارم و آنها را به هوش و ذکاوت و ریزبینی می‌شناسم. خاطره‌ی سیمین دانشور از امام موسی صدر تکان دهنده است:

 

موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود.چشم‌های خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری‌ها. من در رو باز کردم.
گفتم: ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست؟گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود……. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم.
نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم.موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود.باید چایی رو خودم میریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم میدادم بهش.من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه کرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی میدیدمش. شام و نهار اینا میدیدیمش
مجله‌ گوهران (ویژه‌ نیما یوشیج)، ۱۳دی۱۳۸۵

 

من نمی‌توانم اینقدر ساده‌اندیش باشم که این نکته را که سیمین دانشور در او نشانه‌های امام‌ها و پیغمبران را دیده است به زیبایی ظاهری امام صدر تعبیر کنم. به نظر من این زن نکته‌بین در او نشانه‌هایی دیده بود که اینقدر با تاکید و ذکر جرییات سالها پس از اتفاق افتادن ماجرا آن را تعریف می‌کند.

 

در خاطرات نیما هم روایتش از همان ماجرای سیمین دانشور را از زاویه دید نیما می‌خوانیم:

 

اواسط مهر ماه است. اخیرا در منزل آل‌احمد سید موسی صدر را دیدم.در شبی که پریشان بودم و او متاثر شد. در عالم خواب دیدم سید به من حرفی زد که من از پریشانی خلاص شدم. گفت به قم بیایید، بعدا به من گفت در عالم خواب(من همینجا را برای شما مثل قم خواهم کرد) خیلی خواب غریبی بود.

 

من کاری به بحث خواب و مسایل ماوراءطبیعه‌ی مترتب بر آن ندارم. این لحن مثبتی که پدر زندگی امروز ما در صحبتش از امام صدر دارد، مرا تحت تاثیر خودش قرار می‌دهد.

 

هفت:

 

رافائللو مائوریللو در انتهای حرفهایش به من گفت که خصوصیاتی که در بررسی زندگی سادات به آنها رسیده و بر گرفته از خصلتهای معصومین است، بیش از همه بر امام موسی صدر انطباق دارد.

در ویدیویی که من درست کردم امام در جواب مردمانی که به او می‌گویند با جان و خونمان فدایت گردیم ای امام می‌گوید: ما برای جنوب می‌کوشیم که پاره‌ای از لبنان است، بیایید بگویم با جانمان، با خونمان فدایت گردیم ای جنوب. و به این ترتیب با هدایت مردم به سوی فداکاری برای وطنشان از کیش شخصیت فاصله می‌گیرد و خود را چون یکی از آن مردمان می‌انگارد. این خود یکسان پنداری با مردم در جایی دیگر هم مصداق پیدا می کند. در جریان اعتصاب غذا در جنگ داخلی لبنان .این حرکت او همیشه مرا تحت تاثیر قرار داده... چون به جای یک اقدام سیاسی یا نظامی که قدرتش را هم داشت، دست به یک حرکت مدنی می‌زند و حقوق خودش را نه به عنوان یک رهبر، بلکه به عنوان یک شهروند درخواست می‌کند.

امروز من جای نگاه او را در جهان امروز خالی میبینم که اگر نگاه او حاکم بود، هیچکدام از این رنجها و مصیبتهایی که متعصبان دینی بر سر مردم می‌آورند، مجال بروز پیدا نمی‌کرد.یازده سپتامبری رخ نمی‌داد و این همه خون ریخته نمی‌شد. چرا که او می‌گفت:

 

براى انسان گرد آمده‏ایم، که ادیان براى او آمده‏اند، ادیانى که یکى بوده‏اند و هرکدام ظهور دیگرى را بشارت مى‏داده است و یکدیگر را تصدیق مى‏کرده‏اند. خداوند، به‏واسطه این ادیان، مردم را از تاریکیها به سوى نور بیرون کشید و آنان را از اختلافاتِ ویرانگر نجات داد و پیمودن راه صلح و مسالمت آموخت.

ادیان یکى بودند، زیرا در خدمتِ هدفى واحد بودند: دعوت به سوى خدا و خدمتِ انسان. و این دو، نمودهاى حقیقتى یگانه‏اند.

و آنگاه که ادیان در پى خدمت به خویشتن برآمدند میانشان اختلاف بروز کرد. توجه هر دینى به خود آن‏قدر زیاد شد که تقریبا به فراموشىِ هدفِ اصلى انجامید. اختلافات شدت گرفت و رنجهاى انسان فزونى یافت.

ادیان یکى بودند و هدفى مشترک را پى مى‏گرفتند: جنگیدن در برابر خدایان زمینى و طاغوتها و یارى مستضعفان و رنج‏دیدگان. و این دو نیز نمودهاى حقیقتى یگانه‏اند. و چون ادیان پیروز شدند و همراه با آنها مستضعفان نیز پیروز شدند، طاغوتها چهره عوض کردند، و براى دستیابى به غنائم از ادیان پیشى گرفتند و در پى حکم راندن بر ادیان به نام ادیان برآمدند، و این‏گونه بود که رنج و محنت مظلومان مضاعف گشت و ادیان دچار مصیبت و اختلاف شدند. هیچ نزاعى نیست مگر براى منافع سودجویان.

ادیان یکى بودند، زیرا نقطه آغاز همه آنها، یعنى خدا، یکیست؛ و هدف آنها، یعنى انسان، یکیست؛ و بستر تحولات آنها، یعنى جهان هستى، یکیست! و چون هدف را فراموش کردیم و از خدمت انسان دور شدیم، خدا هم ما را به حال خود گذاشت و از ما دور شد و ما به راههاى گوناگون رفتیم و به پاره‏هاى مختلف بدل گشتیم و در پى خدمت به منافع خاص خود برآمدیم و معبودهاى دیگر، غیر خدا، را برگزیدیم و انسان را به نابودى کشاندیم.

اینک به راه درست و انسانِ رنجدیده بازگردیم، تا از عذابِ الهى نجات یابیم. براى خدمت به انسانِ مستضعفِ رو به نابودى گردِ هم آییم، تا در همه چیز و در مورد خدا یکى شویم، و تا ادیان همچنان یکى باشند. قرآن کریم مى‏فرماید:

 

«لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنکُم شِرعَةً و مِنهاجا و لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ اُمَّةً واحِدَةً و لکِن لِیَبلُوَکُمْ فى مآ ءاتکُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ إلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ» )) (48 :5براى هر گروهى از شما شریعت و روشى نهادیم. و اگر خدا مى‏خواست همه شما را یک امت مى‏ساخت. ولى خواست در آنچه به شما ارزانى داشته است بیازمایدتان. پس در خیرات بر یکدیگر پیشى گیرید. همگى بازگشتتان به خداست).

 

 

شعر آهنگی که برایش ویدیو ساختم، شرح درد شیعیان لبنان است در فراق امام موسی صدر. در جایی از آن می‌گوید که: پیش از تو ما کوچک بودیم و تو ما را بزرگ کردی. او یک رهبر کاریزماتیک به معنای شناخته شده نبود. او شهروندی بود که بر دلهای مردم حکومت می‌کرد. او یک رهبر مدرن به تمام معنا بود. قیم مردم نبود، یکی از آنها و در کنار آنها بود. و به همین دلیل این‌که مردم پشت ماشینش می‌دویدند بغض به گلو می‌آورد نه حس اشمئزاز به دل.

او قوی و وارسته بود و شایسته‌ی دشمنان بزرگ داشتن.عطار در تذکره‌الاولیا قصه ای از منصور حلاج را باز میگوید:

 

نقل است در زندان سیصد کس بودند. چون شب در آمد، گفتای زندانیان، شما را خلاص دهم». گفتند: «چرا خود را نمی‌دهی؟» گفت ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می‌داریم. اگر خواهیم به یک اشارت همه‌ی بندها بگشاییم». پس به انگشت اشارت کرد. همه‌ی بندها از هم فرو ریخت. ایشان گفتند: «اکنون کجا رویم؟ که در زندان بسته است». اشارتی کرد، رخنه‌ها پدید آمد. گفتاکنون سر خود گیرید». گفتندتو نمی‌آیی؟»گفتما را با او سری است که جز بر سر دار نمی‌توان گفت». دیگر روز گفتند: «زندانیان کجا رفتند؟» گفتآزاد کردم». گفتند : «تو چرا نرفتی؟» گفت: «حق را با ما عتابی است. نرفتم».

 

او هم چون حلاج بند از دست و پای مردمش باز کرد و خودش در بند خداوند باقی ماند.

 

عطار ادامه می‌دهد:

 

این خبر به خلیفه رسید. گفتفتنه‌ای خواهد ساخت. او را بکشید یا چوب زنید تا از این سخن باز گردد». سیصد چوب بزدند. هر چند می‌زدند، آوازی فصیح می‌آمد که: »لاتخف یا ابن منصور» شیخ عبدالجلیل صفار گوید کهاعتقاد من در چوب زننده بیش از اعتقاد من در حق حسین منصور بود، از آن که تا آن مرد چه قوت داشته است در شریعت؟ که چنان آواز صریح می‌شنید و دست او نمی‌لرزید و هم‌چنان می‌زد».

 

درگیر توهم توطئه نیستم، اما هنوز نمی‌توانم قبول کنم که ربایندگان او بدون یک برنامه‌ی از پیش طراحی شده‌ی بین‌المللی به این کار دست زده‌اند. آنهم در حساسترین زمان شهریور هزار و سیصد و پنجاه وهفت در آستانه‌ی پیروزی انقلاب اسلامی در ایران. امروز هشتاد و چهارمین سالگرد تولد اوست و ما همچنان به انتظار نشسته‌ایم تا حق عتابش را بر او تمام کند و حق چشمهای ما را به جا آورد که دیدار اورا همچنان طلبکارند و نگران...

+   امیرپژمان حبیبیان ; ٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳۱

کلید

دلم تنگ کلماتیست که فراموششان کرده ام...

مثل کسی که پشت در بهشت...

کلید را...

در دنیایی دیگر...

جا گذاشته باشد....


+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

معجزه

ماهیهای مرده زنده میشوند


و در کویر شنا میکنند


اگر 


تو با شاخه ی زیتونت بنویسی :


دریا...

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

حذف فیلم مستند هراس و پرواز از جشنواره ی هنرهای تجسمی فجر



فیلم مستند «هراس و پرواز» از جشنواره ی هنرهای تجسمی فجر کنار گذاشته شد...
گفته اند «محسن وزیری مقدم» که فیلم درباره ی اوست ... مشکل دارد... تعجبم از این است که چرا تازه یادشان افتاده که ایشان مشکل دارد... چرا زمانی که بزرگ داشتش در موزه ی هنرهای معاصر برگزار میشد... یا تلویزیون گزارشهای مختلف از ایشان پخش میکرد و یا...... حواسشان به مشکل داری ایشان نبود...
دلم برای هنرمندی میسوزه که اگر ایرانی نبود... شاید الان اسمی در حد بزرگان هنر غرب داشت ... کسی که در اوج موفقیت در ایتالیا به ایران آمد و با تدریس در دانشگاه تحولی رو در آموزش هنر به وجود آورد و بسیاری از بزرگان نقاشی و مجسمه سازی امروز با واسطه یا بی واسطه از شاگردان اویند... و امروز حتی فیلمی که نه برای بزرگداشتش بلکه برای معرفی خودش و آثارش ساخته شده... حق پخش ندارد...
فیلمی که ما حدود چهارسال برای ساخته شدنش زحمت کشیدیم ... امروز بهتر معنی تیغه های اره مانند ی که در آثار وزیری مقدم به وفور دیده میشن رو درک میکنم... تیغه هایی که از همه سو هجوم میارن ... بی هیچ درکی از ظرافت پرنده ای که قصد فرار از میانشون رو داره...

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

خط قرمز مرز

ضربه های زمان بر روحم
صدای هیچ میدهد...

تو را دیده بودم
کنار من
آنسوی خط مرزٍ میان ما...

سالها گذشته بود
و تو...
آبستن رویای من بودی...

سخت بود...
حس غربت من در کنار تو... 
که رویای مرده به دنیا آوردی...
در آنسوی خط قرمز مرز...

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

نمایش فیلم حافظ مردم در جشن تصویر سال



نمایش فیلم مستند «حافظٍ مًردُم» در جشن تصویر سال...
پنجشنبه چهارم اسفندماه ۱۳۹۰ در خانه ی هنرمندان، سالن استاد جلیل شهناز... ساعت ۱۵ الی ۱۷... 


نویسنده، تدوینگر و کارگردان: امیرپژمان حبیبیان

تهیه کننده: سعید رشتیان
مشاور کارگردان: منوچهر مشیری
تصویربرداران: محمد حدادی، امیرپژمان حبیبیان
پژوهشگر: سحر سلحشور
مدیرتولید: جواد دبیری


ماجرای فیلم، جستجوی حافظ در شیراز امروز است... مدت فیلم ۳۵ دقیقه و محصول شبکه ی اول سیمای جمهوری اسلامی ایران است...

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

نمایش فیلم هراس و پرواز در جشنواره ی هنرهای تجسمی



فیلم مستند هراس پرواز... در بخش مسابقه ی چهارمین جشنواره ی هنرهای تجسمی فجر....

تهیه کننده: امیرپژمان حبیبیان
کارگردان: سحر سلحشور

فیلم به مدت شصت دقیقه و در مورد آثار و زندگی محسن وزیری مقدم... نقاش و مجسمه ساز معاصر است....و زمان تولید آن سال هزار و سیصد و هشتاد و سه تا هزار و سیصد و هشتاد و شش میباشد. این فیلم محصول شبکه‌ی چهار سیمای جمهوری اسلامی ایران است و در بیست و ششمین جشنواره ی فیلم فجر کاندید دریافت سیمرغ بلورین بهترین فیلم مستند بلند بود...

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

خوابهای زخمی

خوابهایم را ذخیره می کنم
شاید... دیگر باز نگردند
و من
باور کنم... که تو دیگر چهره ای نداری 
که مرا به نگاه ناخرسندی میهمان کند...

یادهایت 
آه... سالها...
میخهایی که بر روحم فرو کردی...
و در خواب... هر بار...
یکی را بیرون می کشی...
تا درد تازه شود...

من بی خواب ترینٍ تمام جهانم
با زخمهایی که هیچوقت سر به هم نمی آورند...

شبی که سینه سپر کردم...
باد از زخمهایم گذشت 
و خون آلود تا آغاز بیداری رفت...
و من هنوز نفهمیده ام که...
زخمهایم روزنه هایی از من به جهانند
یا مسیرهایی برای نفوذ جهان در من...

خوابهایم را ذخیره می کنم...
هر چند جای چهره ات در آنها خالی است...
اگر شبی باز آمدی...
یادت باشد
که پرسشی دارم...
رفتن ناگهانت لالم می کند....



هفدهم دیماه هزار و سیصد و نود...

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

 


پشت این اصرار وزارت ارشاد برای منحل کردن خانه ی سینما پیش از دادگاه، چه استدلالی نهفته است؟ انگار که خودشان هم می دانند مبانی استدلالشان برای غیرقانونی بودن خانه ی سینما ضعیف است و چیزی جز شعارهایی که دیگر حتی دهن را هم پر نمی کنند... حرف دیگری در چنته ندارند...پس سعیشان را در فضا سازی برای تحریک مدیریت و بدنه ی خانه ی سینما صرف می کنند... مدیریتی که چون منتخب بدنه است... لاجرم از حمایت کامل هم از جانب آن برخوردار است... این فضاسازی هدفی جز به انحراف کشاندن مساله ی اصلی و مغشوش کردن فضا برای شنیده نشدن حرفهای منطقی خانه سینما ندارد... و چه بسا که این وسط اعتراضی هم صورت بگیرد و در فضای غیر عقلانی آقایان وزارت ارشاد حرف خود از راهی جز دادگاه به کرسی بنشانند... و این روشی است که در این چند سال از آن جواب گرفته اند و اینبار هم اگر موفق شوند فضای دوقطبی تابع احساسات به وجود بیاورند باز هم جواب خواهند گرفت...
اتخاب هیات مدیره در خانه ی سینما چند  مرحله ایست... ابتدا اعضای یک صنف هیات مدیره ی صنف خود را انتخاب می کنند و بعد هیات مدیره ی صنف رییس صنف را برمیگزینند.... روسای صنفها هیات مدیره ی خانه ی سینما را انتخاب می کنند و هیات مدیره از میان خودشان یا دیگرانی که شایسته می بینند... مدیرعامل را انتخاب می کنند... و تمام مراحل این انتخابات هم کاملا شفاف و در معرض دید همه ی اعضای خانه سینما صورت می گیرد... حدود دو سال پیش با قطع بودجه ی خانه ی سینما از سوی معاونت سینمایی وزارت ارشاد... این حمایت نمود علنی پیدا کرد و اکثر اعضا با کمک مالی به خانه ی سینما، نشان دادند که خواهان سرپا ماندن این نهاد صنفی علیرغم همه ی مخالفتها هستند...
اما یک سوال اساسی... دلیل اینهمه اصرار برای تعطیلی خانه سینما چیست؟ شاید ریشه ی این سوال در پیشنهاد گردآوری صنوف سینما زیر مجموعه ی سازمان سینمایی منصوب دولت نهفته باشد... با وصل کردن مقدرات صنفی سینماگران به دولت... دست ایشان در به خدمت گرفتن این قشر فرهیخته  گشوده می شود و با توجه به نفوذ سینماگران در بین اقشار مختلف جامعه... و رقابتهای سیاسی پیش رو... این تلاش میتواند تعبیرهای گوناگونی داشته باشد....
اما یک پیشنهاد... این روزها از آقایان وزارت ارشاد حرفهایی میشنویم در باب اینکه بدنه ی خانه سینما از مدیریت آن ناراضی است و .... برای نشان دادن صحت یا سقم این ادعا یک راه بیشتر وجود ندارد:
یک صندوق رای در روزی معلوم وسط حیاط خانه ی سینما بگذارید و از اعضا بخواهید که با ریختن رایشان به داخل صندوق... میان شما و هیات مدیره ی خانه سینما داوری کنند و همانجا...پیش چشم همه رایها را بشمارید...همه ی ما قضاوت صندوق رای را قبول خواهیم کرد...

امیرپژمان حبیبیان عضو پیوسته ی کانون دستیاران کارگردان و برنامه ریزان خانه سینما...


پانوشت: قانون استنادی نامه ی وازرت ارشاد برای انحلال خانه سینما، نظر به اشخاص بدون مجوز دارد...خانه ی سینما در مهرماه سال هزار و سیصد و هفتا دو دو به شماره ی ۷۶۷۴ ثبت شده است...

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

خود توجیه گری


بزرگترین دشمن انسان، خود توجیه گری است... که رابطه ی مستقیمی با خودخواهی داره... و هر یکی اون یکی رو تقویت می کنه... این دو خصلت کم کم انسان رو به جایی می کشونن که چشمهاش فقط رو به منافع خودش بازه و از درک واقعیتها باز می مونه و احساسش نسبت به دیگر موجودات به سمت « دیگی که واسه من نمی جوشه، بذار سر سگ توش بجوشه» سیر میکنه...

این روزها وفور این دو خصلت رو در بسیاری از اطرافیانم در ارتباط با گربه ی مجروحی که مشغول دوا و درمانش هستم ... به وضوح حس کردم...

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

از ماست که بر ماست...






بچه که بودم یه کتابی داشتم به این اسم و فکر می‌کردم که یه ربطی به ماستٍ خوردنی داره... به خصوص که قصه هم در مورد سه تا گاو بود که یه شیر با کمکٍ گمون کنم یه روباه رفاقتشون رو به هم میزنه و یکی یکی خدمتشون میرسه...
اما امروز دیگه فهمیدم که اون ماست، خوردنی نیست...و نمیدونم چرا یه مدته که هی دارم با خودم تکرار می‌کنم:

                                               از ماست که بر ماست...

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

صدا


از زمانی که حافظ گفت:


دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

تا نیما که گفت: ری را صدا می‌آید امشب...

چند قرن گذشت و چه امیدها که ناامید نشد... حافظ پی صدا بود و نیما صدا را شنید و این خودش یک قدم به جلو بود... اما نیما هم صدا را ناامیدانه شنیده، چون ادامه میده:

از پشت کاچ که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم میکشاند...

گویی کسی است که می‌خواند
اما صدای آدمی این نیست...

گویی او امیدش را به شنیدن صدایی از آدمیان از دست داده بوده... که باورٍ درآمدن صدا از گلویی انسانی اینقدر براش عجیب بوده... اما در آخرین شعر نویی که در دیوانش نوشته شده، امیدوارانه می‌گه:

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
همعنان گشته همزبان هستم....

سالها گذشته و ما هنوز در انتظار شنیدن صدایی امیدوارانه نشسته‌ایم...جالب اینه که امروز ما در پسرفتی عجیب به درد حافظ دچاریم و به امید شنیدن صدا به ناله متوسل شده ایم... این یعنی هیچ چیز وجود ندارد که حتی شنیدن صدای یاس‌آلودش ما را به بودنمان امیدوار کنه... چه برسه صداهای نیم زنده ز دور.... و این اگر واقعیت باشه، به معنای وقوع فاجعه است...

نمیدانم چرا... اما فکر میکنم که صدایی هست و ما برای آشفته نشدن خوابمان، خود را به نشنیدن می‌زنیم... غافل از اینکه شاید، دیگر هرگز، لذت بیداری را تجربه نکنیم....




+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

انتباه



حکایتی از کتاب « عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات» میخوندم، ظاهرا اون قدیما، غول آدمخوار جزو عجایب و غرایب بوده. وقتی حکایت به پایان رسید، متوجه شدم که با پدر اون دختر همذات پنداری می‌کنم... شمام بخونیدش، شاید شما هم حس منو داشتید: 



گویند در شهری راهبی بود و مهمانخانه‌ای کرده بود و مردم را به مهمان می‌برد و مردم وی را دوست داشتند و با وی احسان 
می‌کردند و او یک یک را می‌دزدید و می‌کشت و می‌خورد، تا روزی دو دختر را ببرد به مهمانخانه، یکی را مهمان کرد و یکی بر در بماند. پس آن دختر را در خانه‌ی دیگر برد و سرش ببرید و وی را بخورد. دختر کوچک بدید، بگریخت. پدر را گفت : این راهب خواهر مرا بخورد. گفت آدمی، آدمی را چون خورد؟ وی را (دختر را ) طلب می‌کردند چند روز، نمی‌یافتند. روزی راهب، پدر وی را دید، کی می‌گریست. گفت:« دختر تو مرا به غولی کرد مردم خوار». گفت: « او طفل است، بی‌عقل. اما خواهری داشت گم شده است». گفت: « اگر بینی، مهمان‌خانه‌ی من بینی تا تو را شبهتی نباشد». رفت با وی در مهمانخانه‌ی دیگر دید. 

گفت: « این خانه نیز به بین». در آن رفت، خانه‌ی منکر دید و استخوان آدمی دید. پا باز پس نهاد، کی بازگردد، غول هر دو دست بر پشت وی نهاد و وی را در خانه انداخت و صورت غولی خود بنمود و او را گفت: « سرت خورم یا پا؟» گفت: «هرچه خواهی می‌کن، کی سزای منست، کی دخترم را بخوردی و بیدار نشدم و تابع تو شدم و انتباه نیافتم».





به نظرم ما نیز انتباه نیافتیم.....

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

 


نمیدانم چند روز از دستگیری مستند سازان میگذرد...

امروز فکر میکردم که اگر با همین منطقی که آنها را دستگیر کرده اند، پیش بروند...پس هر کس هم که به اروپا و آمریکا سفر کرده ، مجرم است...چرا؟

سوال من این است که ما چرا از ابتدای انقلاب بر بسط و گسترش سینما تاکید کردیم؟آیا جز این بود که میخواستیم مردم دنیا از زبان خودمان حرفمان را بشنوند و ما را آنگونه که هستیم بشناسند، نه آنگونه که دیگران میخواهند؟ نگاهی به مضمون فیلمهای پخش شده، شاید راهگشا باشد...

فیلم هادی آفریده در مورد زنی است که نقال شاهنامه است... شاهنامه به گفته ی بسیاری از بزرگان شناسنامه ی ملی ما است که توسط شاعری مسلمان سروده شده است... فیلم به نوعی بزرگداشت هویت ملی ایرانی اسلامی ما است...
فیلم مجتبی میرطهماسب در ستایش خواستن و توانستن است... بزرگداشت انسانهایی که با کشت گل سرخ اقتصاد منطقه ای را دگرگون کرده و الگویی برای کارآفرینی با تکیه بر تواناییهای بومی و مذهبی ایجاد کرده اند...
فیلم ناصر صفاریان هم در مورد شاعری است با ایجاد زبانی نو شعر سپید را به میان جامعه کشیده است و زبان گویای چند دهه ی این مملکت است...
فیلم محسن شهنازدار را ندیده ام....
کتایون شهابی هم که تسهیل کننده ی نمایش فیلمهای ما در جشنواره ها و رسانه های خارجی است...

چندین سال است که رسانه های غربی چهره ای از ایران و ایرانی در افکار عمومی جهان ترسیم کرده اند، که هر کس سفری به خارج داشته از نزدیک تجربه اش کرده... نمایش فیلمهایی از این دست میتواند نقض کننده ی این تصویر باشد... حال چرا ما از نمایش این فیلمها در رسانه ای بیگانه ناراحتیم؟ نمیدانم.... آیا اگر فیلمی نظیر سیصد پخش میشد، خوشحال میشدیم؟
به نظر من مهم نیست که این فیلمها از کجا پخش شده اند، مهم این است که پخش شده اند...و تصویری واقعی از داخل ایران را به مخاطبان عرضه کرده اند...و ما باید تلاش کنیم که این روال در همه ی رسانه ها ادامه یابد تا افکار عمومی جهان از زبان خودمان ما را بشناسند . اوج موفقیت ما آنجاست که دشمن ترین رسانه ها را وا داریم تا فیلمهای ما را پخش کنند و اگر موفق شدیم باید افتخار کنیم نه اینکه شرمنده باشیم... مهم حرفی است که بیان میشود نه جایی که عرضه کننده ی آن حرف است....

امیدوارم این ماجرا ختم به خیر شود و این فیلمسازان آزاد شوند و دوباره بتوانند به عرصه ی فعالیت رسانه ای بازگردند...اگرنه دیگر نباید به اروپا و آمریکا سفر کنیم... چون به کشورهای معاند رفته ایم... حتی اگر در آنجا چهره ی حقی از ایران و اسلام به نمایش گذاشته باشیم...

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

 



این روزها لیبی شرایط جدیدی رو تجربه میکنه: قذافی داره شکست میخوره … این خبر باعث خوشحالی است ، اما برای کسانی که پیگیر سرنوشت امام موسی صدر( که سی و سه سال پیش در لیبی به دست قذافی ربوده شد) هستند، مایه ی نگرانی است...آیا امام موسی صدر که بر اساس اخبار مکرر ولی تایید نشده، تا کنون توانسته در زندان قذافی دوام بیاورد، از بمبارانهای ناتو هم جان سالم به در خواهد برد؟ یا این نگرانی که مبادا در آخرین لحظات، قذافی برای اینکه اثر یکی از جنایتهایش را پاک کند، جان ایشان را به نوعی به خطر بیاندازد؟این نکته ها پیگیری میطلبد و هوشیاری....
چند شب پیش دوستی در فیس بوک پرسیده بود برنامه ی ما برای پس از قذافی چیه؟ ... فکرم مشغول شد... واقعا باید چه کنیم؟ احساس کوچکی و ناتوانی کردم و شعر فروغ برام تداعی شد:
چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم می شوم....
از خودم پرسیدم: آیا کسانی که پای پیگیری مساله ی امام موسی صدر ایستاده اند، سرجمع دویست سیصد نفر میشوند؟
امام از دو سو قربانی جهل است: دیندارانی که او را به علت تفاوت دیدگاه از خود نمیدانند و کسانی که او را به علت ظاهرش از خود میرانند...
این وسط برای ما فقط امید مانده است به خدایی که گفت بخوانیدم تا اجابتتان کنم.... به هیچکس امیدی نیست ولی این وسط فقط میماند یک سوال:
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آن کسی که به خواب من آمده است
روز آمدنش را جلو بیندازد؟
تاریخ با این پرسش گریبان تمام کسانی را که در این روزگار احساس بزرگی کردند و هیچ کاری نکردند، خواهد گرفت....

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

 


 امروز ساگرد تولد امام موسی صدره... بارها و بارها این موضوع از ذهنم گذشته که چرا انسانهایی که سر راستند و همه چیز رفتار و زندگیشون، ساده و سرراسته و به اصطلاح خودمون تکلیفت باهاشون روشنه ، ناگهان در قامت یک اسطوره ماندگار میشن و دیگرانی که تمام تلاششون موندن در تاریخ به هر قیمیته به آسانی خاک فراموشی روشون میشینه؟ وقتی به زندگی امام موسی صدر نگاه میکنم به نظرم مییاد که انگار وقت فکر کردن به این موضوع رو هم نداشته چون آثار به جا مانده از ایشون به نظر خیلی کاربردی مییان، نه زندگی نامه ای، نه فیلمبردار و عکاس همراهی، نه حتی سخنرانیهایی برای تبیین خود و نظرگاهها، هیچ، هر چه هست در جهت ادای رسالت به وجود آمده و یا حتی اتفاقی... ولی انگار مهمترین محل ثبت اسناد ذهن جمعی جامعه است... و او در این حافظه ی جمعی آنچنان قدرتمند حضور داره که هیچ چیز قادر به پاک کردنش نیست... این برای ما که فیلم مستند هم میسازیم آموزنده است، ما که گمان میکنیم انسانها را در قالب فیلم ثبت میکنیم که ماندگار شوند... یاد شعر فروغ میفتم:
   
همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
           اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد
            من از سلاله ی درختانم
            تنفس هوای مانده ملولم میکند
            پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم...
هر از گاهی باز به سرم میزنه که چه بر سر امام موسی صدر در این حدود سی و سه سال اسارت آمده... تنهاییش را چگونه پر کرده؟ به چه فکر کرده؟ در این کوره چگونه گداخته شده؟ واینجور وقتها فقط یک ترکیبه که ذهن و دلم با هم تکرارش میکنند:
                                                امام تنهایی ها

 او تنها بود چه در زمانی که در میان ما بود، چه در زمان اسارت و چه وقتی که بازگردد... دوستدارانش هم تنهایند، چون حاصل عشق و صداقت و شعور، تنهاییست در میان همگانی که از این موهبتها بی بهره اند و دوستداران اینچنین فضیلتهایی هم در خیل طرفداران جهل و خرافه و دروغ آنقدر کمیابند که ناچار به نعمت و محنت تنهایی دچار میگردند...

وقتی به او فکر میکنم حسی دوگانه دارم : زنده است و منتظر و یا رفته است و همچنان منتظر... عقلم هرچه بگوید دلم باز این بخش از شعر فروغ را زمزمه میکند و میگوید که زنده است:

در سرزمین قد کوتاهان 
 
معیارهای سنجش 
 
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند 
 
چرا توقف کنم؟ 
 
من از عناصر چهارگانه اطاعت میکن 
 
و کار تدوین نظامنامه ی قلبم 
 
کار حکومت محلی کوران نیست

 
مرا به زوزه ی دراز توحش 
 
در عضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار 
 
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است 
 
تبار خونی گلها میدانید؟

                                      
                                     تولدت مبارک امام تنهایی ها... منتظریم که بازگردی....

+   امیرپژمان حبیبیان ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir