کلید
دلم تنگ کلماتیست که فراموششان کرده ام...
مثل کسی که پشت در بهشت...
کلید را...
در دنیایی دیگر...
معجزه
و در کویر شنا میکنند
اگر
تو با شاخه ی زیتونت بنویسی :
دریا...
حذف فیلم مستند هراس و پرواز از جشنواره ی هنرهای تجسمی فجر
فیلم مستند «هراس و پرواز» از جشنواره ی هنرهای تجسمی فجر کنار گذاشته شد...
گفته اند «محسن وزیری مقدم» که فیلم درباره ی اوست ... مشکل دارد... تعجبم از این است که چرا تازه یادشان افتاده که ایشان مشکل دارد... چرا زمانی که بزرگ داشتش در موزه ی هنرهای معاصر برگزار میشد... یا تلویزیون گزارشهای مختلف از ایشان پخش میکرد و یا...... حواسشان به مشکل داری ایشان نبود...
دلم برای هنرمندی میسوزه که اگر ایرانی نبود... شاید الان اسمی در حد بزرگان هنر غرب داشت ... کسی که در اوج موفقیت در ایتالیا به ایران آمد و با تدریس در دانشگاه تحولی رو در آموزش هنر به وجود آورد و بسیاری از بزرگان نقاشی و مجسمه سازی امروز با واسطه یا بی واسطه از شاگردان اویند... و امروز حتی فیلمی که نه برای بزرگداشتش بلکه برای معرفی خودش و آثارش ساخته شده... حق پخش ندارد...
فیلمی که ما حدود چهارسال برای ساخته شدنش زحمت کشیدیم ... امروز بهتر معنی تیغه های اره مانند ی که در آثار وزیری مقدم به وفور دیده میشن رو درک میکنم... تیغه هایی که از همه سو هجوم میارن ... بی هیچ درکی از ظرافت پرنده ای که قصد فرار از میانشون رو داره...
خط قرمز مرز
صدای هیچ میدهد...
تو را دیده بودم
کنار من
آنسوی خط مرزٍ میان ما...
سالها گذشته بود
و تو...
آبستن رویای من بودی...
سخت بود...
حس غربت من در کنار تو...
که رویای مرده به دنیا آوردی...
در آنسوی خط قرمز مرز...
نمایش فیلم حافظ مردم در جشن تصویر سال
نمایش فیلم مستند «حافظٍ مًردُم» در جشن تصویر سال...
پنجشنبه چهارم اسفندماه ۱۳۹۰ در خانه ی هنرمندان، سالن استاد جلیل شهناز... ساعت ۱۵ الی ۱۷...
نویسنده، تدوینگر و کارگردان: امیرپژمان حبیبیان
تهیه کننده: سعید رشتیان
مشاور کارگردان: منوچهر مشیری
تصویربرداران: محمد حدادی، امیرپژمان حبیبیان
پژوهشگر: سحر سلحشور
مدیرتولید: جواد دبیری
ماجرای فیلم، جستجوی حافظ در شیراز امروز است... مدت فیلم ۳۵ دقیقه و محصول شبکه ی اول سیمای جمهوری اسلامی ایران است...
نمایش فیلم هراس و پرواز در جشنواره ی هنرهای تجسمی
فیلم مستند هراس پرواز... در بخش مسابقه ی چهارمین جشنواره ی هنرهای تجسمی فجر....
تهیه کننده: امیرپژمان حبیبیان
کارگردان: سحر سلحشور
فیلم به مدت شصت دقیقه و در مورد آثار و زندگی محسن وزیری مقدم... نقاش و مجسمه ساز معاصر است....و زمان تولید آن سال هزار و سیصد و هشتاد و سه تا هزار و سیصد و هشتاد و شش میباشد. این فیلم محصول شبکهی چهار سیمای جمهوری اسلامی ایران است و در بیست و ششمین جشنواره ی فیلم فجر کاندید دریافت سیمرغ بلورین بهترین فیلم مستند بلند بود...
خوابهای زخمی
شاید... دیگر باز نگردند
و من
باور کنم... که تو دیگر چهره ای نداری
که مرا به نگاه ناخرسندی میهمان کند...
یادهایت
آه... سالها...
میخهایی که بر روحم فرو کردی...
و در خواب... هر بار...
یکی را بیرون می کشی...
تا درد تازه شود...
من بی خواب ترینٍ تمام جهانم
با زخمهایی که هیچوقت سر به هم نمی آورند...
شبی که سینه سپر کردم...
باد از زخمهایم گذشت
و خون آلود تا آغاز بیداری رفت...
و من هنوز نفهمیده ام که...
زخمهایم روزنه هایی از من به جهانند
یا مسیرهایی برای نفوذ جهان در من...
خوابهایم را ذخیره می کنم...
هر چند جای چهره ات در آنها خالی است...
اگر شبی باز آمدی...
یادت باشد
که پرسشی دارم...
رفتن ناگهانت لالم می کند....
هفدهم دیماه هزار و سیصد و نود...
پشت این اصرار وزارت ارشاد برای منحل کردن خانه ی سینما پیش از دادگاه، چه استدلالی نهفته است؟ انگار که خودشان هم می دانند مبانی استدلالشان برای غیرقانونی بودن خانه ی سینما ضعیف است و چیزی جز شعارهایی که دیگر حتی دهن را هم پر نمی کنند... حرف دیگری در چنته ندارند...پس سعیشان را در فضا سازی برای تحریک مدیریت و بدنه ی خانه ی سینما صرف می کنند... مدیریتی که چون منتخب بدنه است... لاجرم از حمایت کامل هم از جانب آن برخوردار است... این فضاسازی هدفی جز به انحراف کشاندن مساله ی اصلی و مغشوش کردن فضا برای شنیده نشدن حرفهای منطقی خانه سینما ندارد... و چه بسا که این وسط اعتراضی هم صورت بگیرد و در فضای غیر عقلانی آقایان وزارت ارشاد حرف خود از راهی جز دادگاه به کرسی بنشانند... و این روشی است که در این چند سال از آن جواب گرفته اند و اینبار هم اگر موفق شوند فضای دوقطبی تابع احساسات به وجود بیاورند باز هم جواب خواهند گرفت...
اتخاب هیات مدیره در خانه ی سینما چند مرحله ایست... ابتدا اعضای یک صنف هیات مدیره ی صنف خود را انتخاب می کنند و بعد هیات مدیره ی صنف رییس صنف را برمیگزینند.... روسای صنفها هیات مدیره ی خانه ی سینما را انتخاب می کنند و هیات مدیره از میان خودشان یا دیگرانی که شایسته می بینند... مدیرعامل را انتخاب می کنند... و تمام مراحل این انتخابات هم کاملا شفاف و در معرض دید همه ی اعضای خانه سینما صورت می گیرد... حدود دو سال پیش با قطع بودجه ی خانه ی سینما از سوی معاونت سینمایی وزارت ارشاد... این حمایت نمود علنی پیدا کرد و اکثر اعضا با کمک مالی به خانه ی سینما، نشان دادند که خواهان سرپا ماندن این نهاد صنفی علیرغم همه ی مخالفتها هستند...
اما یک سوال اساسی... دلیل اینهمه اصرار برای تعطیلی خانه سینما چیست؟ شاید ریشه ی این سوال در پیشنهاد گردآوری صنوف سینما زیر مجموعه ی سازمان سینمایی منصوب دولت نهفته باشد... با وصل کردن مقدرات صنفی سینماگران به دولت... دست ایشان در به خدمت گرفتن این قشر فرهیخته گشوده می شود و با توجه به نفوذ سینماگران در بین اقشار مختلف جامعه... و رقابتهای سیاسی پیش رو... این تلاش میتواند تعبیرهای گوناگونی داشته باشد....
اما یک پیشنهاد... این روزها از آقایان وزارت ارشاد حرفهایی میشنویم در باب اینکه بدنه ی خانه سینما از مدیریت آن ناراضی است و .... برای نشان دادن صحت یا سقم این ادعا یک راه بیشتر وجود ندارد:
یک صندوق رای در روزی معلوم وسط حیاط خانه ی سینما بگذارید و از اعضا بخواهید که با ریختن رایشان به داخل صندوق... میان شما و هیات مدیره ی خانه سینما داوری کنند و همانجا...پیش چشم همه رایها را بشمارید...همه ی ما قضاوت صندوق رای را قبول خواهیم کرد...
امیرپژمان حبیبیان عضو پیوسته ی کانون دستیاران کارگردان و برنامه ریزان خانه سینما...
پانوشت: قانون استنادی نامه ی وازرت ارشاد برای انحلال خانه سینما، نظر به اشخاص بدون مجوز دارد...خانه ی سینما در مهرماه سال هزار و سیصد و هفتا دو دو به شماره ی ۷۶۷۴ ثبت شده است...
خود توجیه گری
بزرگترین دشمن انسان، خود توجیه گری است... که رابطه ی مستقیمی با خودخواهی داره... و هر یکی اون یکی رو تقویت می کنه... این دو خصلت کم کم انسان رو به جایی می کشونن که چشمهاش فقط رو به منافع خودش بازه و از درک واقعیتها باز می مونه و احساسش نسبت به دیگر موجودات به سمت « دیگی که واسه من نمی جوشه، بذار سر سگ توش بجوشه» سیر میکنه...
این روزها وفور این دو خصلت رو در بسیاری از اطرافیانم در ارتباط با گربه ی مجروحی که مشغول دوا و درمانش هستم ... به وضوح حس کردم...
از ماست که بر ماست...
صدا
از زمانی که حافظ گفت:
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
تا نیما که گفت: ری را صدا میآید امشب...
چند قرن گذشت و چه امیدها که ناامید نشد... حافظ پی صدا بود و نیما صدا را شنید و این خودش یک قدم به جلو بود... اما نیما هم صدا را ناامیدانه شنیده، چون ادامه میده:
از پشت کاچ که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم میکشاند...
گویی کسی است که میخواند
اما صدای آدمی این نیست...
گویی او امیدش را به شنیدن صدایی از آدمیان از دست داده بوده... که باورٍ درآمدن صدا از گلویی انسانی اینقدر براش عجیب بوده... اما در آخرین شعر نویی که در دیوانش نوشته شده، امیدوارانه میگه:
شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
همعنان گشته همزبان هستم....
سالها گذشته و ما هنوز در انتظار شنیدن صدایی امیدوارانه نشستهایم...جالب اینه که امروز ما در پسرفتی عجیب به درد حافظ دچاریم و به امید شنیدن صدا به ناله متوسل شده ایم... این یعنی هیچ چیز وجود ندارد که حتی شنیدن صدای یاسآلودش ما را به بودنمان امیدوار کنه... چه برسه صداهای نیم زنده ز دور.... و این اگر واقعیت باشه، به معنای وقوع فاجعه است...
نمیدانم چرا... اما فکر میکنم که صدایی هست و ما برای آشفته نشدن خوابمان، خود را به نشنیدن میزنیم... غافل از اینکه شاید، دیگر هرگز، لذت بیداری را تجربه نکنیم....
انتباه
حکایتی از کتاب « عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات» میخوندم، ظاهرا اون قدیما، غول آدمخوار جزو عجایب و غرایب بوده. وقتی حکایت به پایان رسید، متوجه شدم که با پدر اون دختر همذات پنداری میکنم... شمام بخونیدش، شاید شما هم حس منو داشتید:
گویند در شهری راهبی بود و مهمانخانهای کرده بود و مردم را به مهمان میبرد و مردم وی را دوست داشتند و با وی احسان میکردند و او یک یک را میدزدید و میکشت و میخورد، تا روزی دو دختر را ببرد به مهمانخانه، یکی را مهمان کرد و یکی بر در بماند. پس آن دختر را در خانهی دیگر برد و سرش ببرید و وی را بخورد. دختر کوچک بدید، بگریخت. پدر را گفت : این راهب خواهر مرا بخورد. گفت آدمی، آدمی را چون خورد؟ وی را (دختر را ) طلب میکردند چند روز، نمییافتند. روزی راهب، پدر وی را دید، کی میگریست. گفت:« دختر تو مرا به غولی کرد مردم خوار». گفت: « او طفل است، بیعقل. اما خواهری داشت گم شده است». گفت: « اگر بینی، مهمانخانهی من بینی تا تو را شبهتی نباشد». رفت با وی در مهمانخانهی دیگر دید.
گفت: « این خانه نیز به بین». در آن رفت، خانهی منکر دید و استخوان آدمی دید. پا باز پس نهاد، کی بازگردد، غول هر دو دست بر پشت وی نهاد و وی را در خانه انداخت و صورت غولی خود بنمود و او را گفت: « سرت خورم یا پا؟» گفت: «هرچه خواهی میکن، کی سزای منست، کی دخترم را بخوردی و بیدار نشدم و تابع تو شدم و انتباه نیافتم».
به نظرم ما نیز انتباه نیافتیم.....
نمیدانم چند روز از دستگیری مستند سازان میگذرد...
امروز فکر میکردم که اگر با همین منطقی که آنها را دستگیر کرده اند، پیش بروند...پس هر کس هم که به اروپا و آمریکا سفر کرده ، مجرم است...چرا؟
سوال من این است که ما چرا از ابتدای انقلاب بر بسط و گسترش سینما تاکید کردیم؟آیا جز این بود که میخواستیم مردم دنیا از زبان خودمان حرفمان را بشنوند و ما را آنگونه که هستیم بشناسند، نه آنگونه که دیگران میخواهند؟ نگاهی به مضمون فیلمهای پخش شده، شاید راهگشا باشد...
فیلم هادی آفریده در مورد زنی است که نقال شاهنامه است... شاهنامه به گفته ی بسیاری از بزرگان شناسنامه ی ملی ما است که توسط شاعری مسلمان سروده شده است... فیلم به نوعی بزرگداشت هویت ملی ایرانی اسلامی ما است...
فیلم مجتبی میرطهماسب در ستایش خواستن و توانستن است... بزرگداشت انسانهایی که با کشت گل سرخ اقتصاد منطقه ای را دگرگون کرده و الگویی برای کارآفرینی با تکیه بر تواناییهای بومی و مذهبی ایجاد کرده اند...
فیلم ناصر صفاریان هم در مورد شاعری است با ایجاد زبانی نو شعر سپید را به میان جامعه کشیده است و زبان گویای چند دهه ی این مملکت است...
فیلم محسن شهنازدار را ندیده ام....
کتایون شهابی هم که تسهیل کننده ی نمایش فیلمهای ما در جشنواره ها و رسانه های خارجی است...
چندین سال است که رسانه های غربی چهره ای از ایران و ایرانی در افکار عمومی جهان ترسیم کرده اند، که هر کس سفری به خارج داشته از نزدیک تجربه اش کرده... نمایش فیلمهایی از این دست میتواند نقض کننده ی این تصویر باشد... حال چرا ما از نمایش این فیلمها در رسانه ای بیگانه ناراحتیم؟ نمیدانم.... آیا اگر فیلمی نظیر سیصد پخش میشد، خوشحال میشدیم؟
به نظر من مهم نیست که این فیلمها از کجا پخش شده اند، مهم این است که پخش شده اند...و تصویری واقعی از داخل ایران را به مخاطبان عرضه کرده اند...و ما باید تلاش کنیم که این روال در همه ی رسانه ها ادامه یابد تا افکار عمومی جهان از زبان خودمان ما را بشناسند . اوج موفقیت ما آنجاست که دشمن ترین رسانه ها را وا داریم تا فیلمهای ما را پخش کنند و اگر موفق شدیم باید افتخار کنیم نه اینکه شرمنده باشیم... مهم حرفی است که بیان میشود نه جایی که عرضه کننده ی آن حرف است....
امیدوارم این ماجرا ختم به خیر شود و این فیلمسازان آزاد شوند و دوباره بتوانند به عرصه ی فعالیت رسانه ای بازگردند...اگرنه دیگر نباید به اروپا و آمریکا سفر کنیم... چون به کشورهای معاند رفته ایم... حتی اگر در آنجا چهره ی حقی از ایران و اسلام به نمایش گذاشته باشیم...
امروز ساگرد تولد امام موسی صدره... بارها و بارها این موضوع از ذهنم گذشته که چرا انسانهایی که سر راستند و همه چیز رفتار و زندگیشون، ساده و سرراسته و به اصطلاح خودمون تکلیفت باهاشون روشنه ، ناگهان در قامت یک اسطوره ماندگار میشن و دیگرانی که تمام تلاششون موندن در تاریخ به هر قیمیته به آسانی خاک فراموشی روشون میشینه؟ وقتی به زندگی امام موسی صدر نگاه میکنم به نظرم مییاد که انگار وقت فکر کردن به این موضوع رو هم نداشته چون آثار به جا مانده از ایشون به نظر خیلی کاربردی مییان، نه زندگی نامه ای، نه فیلمبردار و عکاس همراهی، نه حتی سخنرانیهایی برای تبیین خود و نظرگاهها، هیچ، هر چه هست در جهت ادای رسالت به وجود آمده و یا حتی اتفاقی... ولی انگار مهمترین محل ثبت اسناد ذهن جمعی جامعه است... و او در این حافظه ی جمعی آنچنان قدرتمند حضور داره که هیچ چیز قادر به پاک کردنش نیست... این برای ما که فیلم مستند هم میسازیم آموزنده است، ما که گمان میکنیم انسانها را در قالب فیلم ثبت میکنیم که ماندگار شوند... یاد شعر فروغ میفتم:
همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
هر از گاهی باز به سرم میزنه که چه بر سر امام موسی صدر در این حدود سی و سه سال اسارت آمده... تنهاییش را چگونه پر کرده؟ به چه فکر کرده؟ در این کوره چگونه گداخته شده؟ واینجور وقتها فقط یک ترکیبه که ذهن و دلم با هم تکرارش میکنند:
امام تنهایی هااو تنها بود چه در زمانی که در میان ما بود، چه در زمان اسارت و چه وقتی که بازگردد... دوستدارانش هم تنهایند، چون حاصل عشق و صداقت و شعور، تنهاییست در میان همگانی که از این موهبتها بی بهره اند و دوستداران اینچنین فضیلتهایی هم در خیل طرفداران جهل و خرافه و دروغ آنقدر کمیابند که ناچار به نعمت و محنت تنهایی دچار میگردند...وقتی به او فکر میکنم حسی دوگانه دارم : زنده است و منتظر و یا رفته است و همچنان منتظر... عقلم هرچه بگوید دلم باز این بخش از شعر فروغ را زمزمه میکند و میگوید که زنده است:در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت میکن
و کار تدوین نظامنامه ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گلها میدانید؟
امام موسی صدر و چند اما...
این مطلب شاید به مطالب قبلی ربطی نداشته باشد، اما یکی از موضوعهایی است که همیشه در گوشه ی ذهن من حضور داشته....
صدر قصه نیست، اسطوره نیست، مسئله ی دیروز ما نیست، پرسش همیشگی ماست در باب کرامت انسان.
۱ـ این شعار یکی از صفحه هایی در فیس بوک است که اخبار و مسائل مربوط به امام موسی صدر را پوشش میدهد.اما برای من صدر قصه است، چون انسانها وقتی ماندگار میشوند که تبدیل به قصه شوند، صدر اسطوره است چون اسطوره شدن اوج احساس نیاز یک جامعه به حضور و اندیشه های یک انسان است که او را از خود جدا افتاده میبیند.
۲ـ این روزها عکس پروفایلم در فیس بوک را به امام موسی صدر تغییر داده ام و بابتش متلکهای بسیاری از دوست و آشنا و همکار دریافت کرده ام. بعضی هم که لطف کرده و نام مرا از فهرست دوستانشان حذف کرده اند.نمیخواهم در باب گله گذاری را باز کنم، چون به نظرم هر کس آزاد است که مطابق مشی و نگاهش به زندگی دوستانش را انتخاب کند یا در دوستی با کسی تجدید نظر کند.
۳ـ امروز در پستوهای ذهنم را باز کردم و آنها را کاویدم تا بدانم که از کی و چگونه نظرم به امام موسی صدر جلب شد و این شخصیت برایم در اولویتی خاص نسبت به دیگران قرار گرفت. جای شما خالی هرچه بیشتر گشتم، کمتر یافتم.اما میدانم که نخستین بار شاید خاطره ای از کسی را در مورد او جایی خوانده ام و نگاهش به انسان را ستوده ام.شاید قصه ی معروف بستنی فروش مسیحی بوده باشد یا آن شهردار مسیحی که در انتخابات از او حمایت کرد و در پاسخ اینکه من مسیحی هستم و شما شیعه جواب شنید که ما به عملکرد شما کار داریم نه به دینتان.شاید وقتی که آیت الله موسوی اردبیلی در مصاحبه ای در پاسخ سئوال خبرنگار در مورد پاکی اهل کتاب گفت : من که آقا موسی صدر نیستم( منظورشان صراحت و شجاعت ایشان در صدور احکام فقهی بود) نمیدانم، هر چه در درونم بوده و الان هست تحسین و تکریم ایشان بود و هست. اما امام موسی صدر هرگز برای من مقدس نبوده و نیست. انسانی است چون من وتو...
۴ـ امام موسی صدر خواه ناخواه تا کنون تبدیل به اسطوره شده است. روزگار برایش این سرنوشت را رقم زده است، ماجرایی که هیچکس جز ربایندگانش از عاقبتش خبر ندارند و ملتی که انتظار باز گشتش را می کشیدند تا کنون از او قصه ها ساخته اند. بسیارند کسانی که اعتقاد دارند اگر او بود شاید سرنوشتی دیگر در انتظار لبنان بود....در تاریخ ملتها بسیارند شخصیتهایی با عاقبت نامعلوم که مردم هنوز منتظر بازگشتشان با اسب سپید هستند.
۵ـ چند سالی در سرم افتاده بود که فیلم مستندی در مورد ایشان بسازم. تحقیقاتی انجام دادم و حتی صحبتهایی با خانواده ی ایشان هم کردم، اما نمیدانم چرا دستم به کار نمیرفت. وقتی که ماجرای انقلاب لیبی رخ داد، ناخودآگاه متوجه شدم که زمان ساخت فیلم از ایشان به پایان رسیده. چون به زودی سرنوشت ایشان مشخص میشد و قصه تمام ظرفیتهای دراماتیکش را که از هاله ی اسطوره ای که گرد سرنوشت ایشان پیچیده بود مایه میگرفت از دست میداد. در کمال رضایتمندی ترجیح دادم که دوربینم را کنار بگذارم و این فیلم را در ذهنم برای خودم بسازم. فیلمی که سازنده و ببیننده اش خودم بودم. اکنون نشسته ام و آرزومندانه پایان خوش این فیلم را انتظار میکشم. میدانم که اگر او بیاید شاید آنچنان ضعیف و بیمار باشد که توان حضوری مؤثر در رخدادهای امروز جهان شیعه را نداشته باشد یا حتی بدتر پیری و حبس با او چنان کرده باشد که ترجیح دهیم به خاطراتش و گذشته اش پناه بریم و امروزش را فراموش کنیم.شاید هم هر آنچه در ذهنمان است اتفاق بیفتد و ابراهیم وار از میان این آتش نمرودی بیرون بیاید و سرنوشتی دیگر را برای منطقه رقم زند. اما پایان قصه هر چه باشد مبارک است. اگر او همچنان شخصیت اسطوره ایش را حفظ کرده باشد، برای ما که نا امیدانه به تمام اساطیرمان شک کرده ایم شروعی دوباره خواهد بود و اگر هم که نه دیگر عطای اسطوره را به لقایش میبخشیم و به خود و امکاناتمان تکیه میکنیم، همان کاری که او در آغاز ورودش به جنوب لبنان کرد.
۶ـ امام موسی صدر هر کجا باشد، حتی اگر خودش دیگر در قید حیات نباشد، سیر و سلوک و گفتارش در دوران فعالیتش الگویی جاودان است که باید راهنمای ما در گذار از امروز به فردایی پر از گفتگو و درک متقابل باشد.او کسانی را که چون او نمی اندیشیدند حذف نکرد و در مورد هیچکس قضاوت نکرد. صلح طلب بود و از جنگ بیزار.محافظه کار نبود. من با جمله ی آخر آن شعار با همه ی وجود موافقم: صدر پرسش همیشگی ماست در باب کرامت انسان. بیایید به کرامت انسان ایمان بیاوریم با هر عکسی، لباسی، دینی، خدایی، رنگ و نژادی و با هر اندیشه ای... آنروز امام موسی صدر به میان ما باز خواهد آمد.
در یک فیلم مستند چگونه جذابیت ایجاد میشود؟ یا به عبارت دیگر چه راهی را پیش بگیریم که بتوانیم در مورد هر موضوعی که میخواهیم فیلم بسازیم و تماشاگر هم با لذت فیلم ما را تماشا کند؟
اول باید مشخص کنیم که در مورد چه تماشاگری صحبت میکنیم؟ یک فیلم مستند در هر باره ای که باشد، برای قشری خاص که درگیر آن موضوع هستند، جالب است. اما منظور من اینجا گروه گسترده تری ازمخاطبین است، یا به عبارتی مخاطب عام. برای خودم موردهای بسیاری پیش آمده که فیلم خودم یا فیلمی را که مشغول تدوینش بوده ام به کسانی نشان داده ام که شاید یک کتاب هم در عمرشان نخوانده اند و به هیچوجه انتظار نداشتم که حتی فیلم را تا آخر تحمل کنند، اما با کمال تعجب انتهای فیلم از من پرسیده اند که این فیلمها را کجا میفروشند؟ و نظرهای جالبی هم در مورد فیلم و برداشتشان از موضوع مطرح کرده اند. به نظر من با گسترش شگفت انگیز رسانه های تصویری، تمام مردم به نحوی با زبان تصویر آشنا شده اند و آن را با شدت و ضعف درک میکنند به نحوی که امروز دیگر شاید صحبت از مخاطب عام به شکلی که مفهومی تحقیرآمیز در آن نهفته باشد، محلی از اعراب ندارد. پس ما برای همه ی مردم فیلم میسازیم( البته به نظر من)
دوم اینکه باید مشخص کنیم که چه موضوعهای در ذات خودشان جذاب هستند: بارها شده که وقتی به کسی گفته ام که مستندساز هستم از من پرسیده که در مورد طبیعت فیلم میسازی یا حیات وحش؟ وقتی که به چرایی این مسأله فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این فیلمها دریچه ای از ناشناخته ها را به روی مردم باز میکنند و نکته هایی را پیش رویشان میگذارند که به شگفتی وا میداردشان و از همین روست که تا اسم مستند می آید ذهنشان به سوی این فیلمها متمایل میشود. یا به عبارتی تنها فیلمهای مستندی که حوصله ی دیدنشان را داشته اند.
ولی آیا فقط بکر بودن موضوع ایجاد جذابیت میکند؟ نکته ی دیگری را که ما در این میان نادیده میگیریم تفاوت میان روایت در فیلم مستند و گزارش تلویزیونی است. در روایت گزارش فقط موضوع است که باید بیان شود درحالی که در روایت فیلم مستند من(یعنی فیلمساز) به علاوه ی موضوع.یعنی میتوان با ایجاد یک نظرگاه متفاوت به موضوعی که چندان هم بکر نیست، روایتی بکر و دیده نشده به مخاطب ارایه کرد که به نوعی همان شگفتی را در او برانگیزد و به ادامه ی دیدن فیلم ترغیبش کند. نظرگاهی که با غور فیلمساز در لایه های مختلف موضوع انجام می پذیرد.
سومین نکته ای که به جذابتر شدن موضوع کمک میکند، توجه به جنبه های دراماتیک موضوع و پررنگ کردن آنها در ساختار فیلم مستند است. فیلمساز میتواند از طریق بررسی چالشهایی که در درون موضوع و یا حواشی آن وجود دارد و پررنگ کردن آنها و همچنین نشان دادن کشاکش میان شخصیتها و پرررنگ کردن خصوصیات اخلاقی شخصیتها و تضادهای آنها فیلم به سویی ببرد که مخاطبین بیشتری را جذب کند.
حالا به پرسشی که در یادداشت قبلی مطرح کردیم برمیگردم. آیا آرمانها و رویاهای ما جذابیت ندارند؟ یا چرا آرمانها و رویاهای ما جذابیت ندارند که بدون دردسر بتوانیم در موردشان فیلم بسازیم؟بتوانیم برایشان تهیه کننده و سرمایه گذارپیدا کنیم و یا اگر خودمان هزینه ی ساخته شدنشان را فراهم کردیمو بدانیم که اینقدر مورد استقبال قرار میگیرند که سرمایه شان را به جیب ما بازگردانند تا بتوانیم رویای بعدی را بسازیم و از این مسیر اثر مثبتی هم در زندگی دیگران بگذاریم؟
ادامه دارد
آیا روستای دماب موضوع جذابی است؟ قسمت دوم
این مطلب در ادامه ی «آیا روستای دماب موضوع جذابی است؟»نوشته شده است
گذشته ی دور:
در نوجوانی ساعتها در محدوده ی خیابانهای انقلاب و ولیعصر و... قدم میزدم و خیالبافی میکردم و لذت میبردم، طوری که هنوز حاضر نیستم لحظه ای از آن دوران را با تمام واقعیتهای امروز عوض کنم.گذشته از عاشق پیشگی خاص آن دوران، خیالات دیگری هم در سرم میچرخید، مثل اینکه اگر آدم پولدار یا قدرتمندی شوم، چه کار میکنم؟ البته اگر نداشت، در آن دنیای ذهنی، آدم پولدار و قدرتمندی بودم و هر کاری میخواستم میکردم: سیاستهای فرهنگی را عوض میکردم، پول میدادم فیلمسازهای مورد علاقه ام فیلم بسازند و … یکی از خیالاتی که از کودکی در سرم میگشت، بازگرداندن روستاییان به روستاهایشان بود، من در رویا، کویر را احیا کرده بودم، کشاورزی مکانیزه ایجاد کرده بودم، در روستاها مدرسه و دانشگاه ساخته بودم و تمام این نوجوانانی را که برای کارگری، سر میدان ایستاده بودند را به سر کلاس فرستاده بودم، البته رویاهام به نسبت هر مقاله ی تازه تری که میخواندم و پیشنهادهای آن مقاله تغییر میکرد و به روزتر میشد.
گذشته ی نزدیک:
من مقابل آقای میرزایی نشسته ام و او از کارهایی که در یک روستا ـ دماب ـ انجام شده که جلوی مهاجرت به شهر گرفته شود و امکاناتی فراهم شود که روستاییان مهاجرت کرده هم به روستا بازگردند. از توسعه ی فرهنگی یک روستا، تاسیس خانه ی فرهنگ و کتابخانه در روستا و حرکت به سوی توسعه ی همه جانبه با تکیه بر تواناییهای درونی روستا و روستاییان....و او به من پیشنهاد میکرد که در مورد همه ی اینها یک فیلم بسازم.
با شنیدن حرفهای او در زمانی که که به علت هجوم واقعیت ، خیالپردازی را فراموش کرده بودم، ناگهان تمام رویاهای گذشته در مورد آباد کردن روستاها در ذهنم زنده شد.بدون اینکه جوانب کار را بسنجم، گفتم که من هستم و این کار را انجام میدهم.
من در طول زندگیم دوبار با آدمهایی برخورد کردم که رویایی مثل من داشتند و اون رویا رو با من به اشتراک گذاشتند، اولین بار مرحوم محمدرضا سرهنگی بود،بعد سالها دفترش را بازگشایی کرده بود و در فکر شروعی دوباره بود، به من پیشنهاد کرد که مدیرتولید دفترش باشم. در ذهنم پیشنهادش را بالا پایین میکردم و او در مورد طرحهایش و کارهای نیمه تمامی که باید انجام میشد، صحبت میکرد که ناگهان از اطلس موسیقی ایران حرف زد ـ طرحی بزرگ که باید گروههایی به سراسر ایران سفر میکردند و از استادهای موسیقی محلی و مقامی فیلم میساختند و نواهایشان را برای آیندگان ضبط میکردند ـ باز شخصیت رؤیابینم اختیارم را در دست گرفت و بدون هیچ چند و چونی به او پاسخ داد که: من هستم. و بار دوم هم که آقای شهرداد میرزایی در مورد روستای دماب این پیشنهاد را به من میداد و من باز هم بی اختیار گفتم که هستم.مورد اول که با فوت ناگهانی آقای سرهنگی شروع نشده پایان یافت و اگر عمر ایشان هم به دنیا بود، باز گمان نمیکنم که به آن گستردگی که مد نظرشان بود، امکان پذیر بود، هرچند که این جمله ی آقای سرهنگی از ذهنم بیرون نمیره:« ما ساندویچ میخوریم و فیلم میسازیم، آقای حبیبیان، قیافت مثل آدمایی نیست که میخوان پروژه های میلیاردی رو با چند هزار تومن بسازن.» و من هنوز این آدم رو تحسین میکنم.( در مورد مرحوم سرهنگی به این یادداشت مراجعه کنید.)
در مورد دوم هم ـ روستای دماب ـ اگر لطف خدا نبود و طرح را تلویزیون نمی پذیرفت، واقعانمیدانم، آیا میتوانستم کار را با روش فیلمسازی تک نفره به پایان برسانم یا نه؟
زمان حال:
من پشت کامپیوتر نشسته ام و دارم تلاش میکنم که فیلمنامه ی اجرایی دماب را بنویسم.هر چه پیش میروم، راضی نمیشوم و بارها چند صفحه نوشته ام و پاک کرده ام. با زبان بی زبانی به خودم فحش میدهم که : پسر خوب این چه موضوعی بود که انتخاب کردی، میخوای آبروت بره؟ آخه در مورد یه روستا چی میشه ساخت که جذاب باشه و به درد تلویزیون ایران هم بخوره و تو هم به اون خیالبافیهای بچه گانه ات وفادار مونده باشی؟
نمیخواهم درباره ی زمان آینده حرف بزنم، تلاش میکنم که این فیلم را بسازم و مطمئنم که کار خوبی خواهد شد، فقط میخواهم در مورد یک موضوع حرف بزنم، موضوعی که همه ی ما به نوعی درگیرش هستیم، اما هیچوقت در موردش حرف نمیزنیم: تقابل میان جذابیت و آرمان.
میخواهم تعریف وسیعتری از جذابیت را مد نظر قرار دهم.در این مطلب خاص منظور از موضوع جذاب برای فیلم مستند موضوعی است که به هر شکل ممکن، کسی، جایی یا نهادی حاضر به سرمایه گذاری روی آن باشد و یا در ذاتش امکان جلب اقبال عامه را داشته باشد، مثل فیلم ساختن در مورد زندگی شخصی یک هنرپیشه یا ورزشکار … یا به هر شکلی بتواند دخل و خرج کند مثل ساختن مستندهای صنعتی...
و تعریفم از آرمان هر آن چیزی است که ما در کودکی رویایش را میدیم یا بعد به آن معتقد یا بی اعتقاد شدیم ، تمام آن حرفهایی که در جوانی با آنها میخواستیم دنیا را تغییر دهیم.آن فیلمی که اگر غم نان نداشتیم، اگر تهیه کننده ی دردآشنا پیدا میشد،اگر خودمان از جایی توانایی تهیه سرمایه اش را داشتیم،بی درنگ همه چیز را رها میکردیم و آن را میساختیم.
سئوال من اینست که چرا ما مجبوریم در مورد موضوعات جذاب فیلم بسازیم؟چون مشتری دارند؟ آیا آرمانهای ما جذابیت ندارند؟ اگر جذاب نیستند چگونه ما را شیفته ی خودشان کرده اند؟کجا این دو مقوله به هم میرسند و نتیجه ی به هم رسیدنشان چگونه فیلمی میشود؟
در مورد فیلمی که من الان مشغولش هستم، همانطور که در قبل گفتم، این اتفاق افتاده، یعنی من موضوعی را پیدا کردم که همیشه در ذهنم به آن فکر میکردم و توانستم برایش سرمایه گذار پیدا کنم.اما........... وظیفه ی من در قبال موضوعی که تا این حد به آن اعتقاد دارم چیست؟ فقط فراهم کردن شرایطی که بیانش کنم؟یا باید به بهترین شکل بیانش کنم؟آیا نباید کاری کنم که مخاطبین بیشتری با عشق و علاقه به جستجوی دیدنش بیایند؟چگونه باید این کار را انجام دهم؟
ادامه دارد
ا
من و موضوع قسمت سوم
|
قلعه ی حاج حسن دماب عکس از سایتwww.damab.ir |
|
|
|
|
قلعه پایین دماب عکس از سایتwww.damab.ir |
وقتی وارد دماب شدم، سیل اطلاعات در مورد روستا به سمتم هجوم آورد.علاوه بر چیزهایی که خودم میدیدم، به هرکس بر میخوردم و متوجه میشد که فیلمسازم، سعی میکرد که هر چی میدونه و هر چی رو فکر میکنه در مورد روستا اهمیت داره رو به من منتقل کنه.اونقدر که گیج شده بودم و هر لحظه ذهنم به یک سو متمایل میشد، تا جایی که اون دلیلی رو که انگیزه ی اولیه رو برای درگیر شدن با این موضوع در من ایجاد کرده بود، تقریبا فراموش کردم و غرق گشت و گذار در میان بناهای تاریخی و صحراها و خوردن غذاهای چوپانی و شرکت در یک عروسی که ترکیبی از رسم و رسوم قدیم و جدید بود و تصویربرداری از آنها شدم.
بعد از گذشت مدتها و بعد از چند سفر به بهانه های مختلف به دماب، روزی که خواستم طرح نهاییم رو آماده کنم، متوجه شدم که سر در گمم، انگیزه ی اولیه را دوباره در ته ذهنم یافته بودم، اما تحقیقاتم و نوع اطلاعاتی که جمع کرده بودم، در راستای موضوع نبود و تازه این دردسر اول بود.
باز به دماب سفر کردم و تحقیقاتم را سمت و سو دادم و شخصیتهایم را انتخاب کردم و حرفهایشان را شنیدم و در نهایت طرحی شکل گرفت که قرار بود چهار روایت از چهار نفر در دماب باشد:
۱- دهیار دماب که دختر جوانی است و بسیار فعال و چندبار هم از طرف نهادهای مختلف تشویق شده.
۲- یکی از اعضای انجمن دوستداران دماب که از برنامه های انجمن برای توسعه ی روستا بگوید.
۳- کسی که قبلا رییس شورا بوده و بیشتر از منافع روستا ، منافع خودش را در نظر دارد.
۴- دو مسافر که به روستا سفر میکنند و به عنوان گردشگر، یک روز زندگی روستایی را تجربه میکنند.
طرح را بر اساس این افراد نوشتم و ارائه دادم که مورد قبول واقع شد.
مدتی بعد که مشغول نوشتن طرح اجرایی شدم، تردیدهای جدیدی باز فکرم را به خودش مشغول کرد
آیا روستای دماب موضوع جذابی است؟ قسمت اول
یک موضوع مناسب برای یک فیلم مستند چه خصوصیتهایی داره؟یا به عبارت دیگه یک موضوع چه ویژگیهایی باید داشته باشه که ما تشخیص بدیم برای ساخت یک فیلم مستند مناسبه؟
شاید اولین جوابی که امروز به ذهن من و شما میرسه اینه که باید جذاب باشه.آیا من حق دارم که خودم و شما رو به چالش بکشم و این سؤال کلی رو بپرسم که: جذابیت یعنی چه؟به نظرم خودم باید به این پرسش پاسخ بدم:
-
-
-
-
از نظر من جذابیت یعنی اینکه وقتی موضوعم رو برای کسی تعریف می کنم ذهن اون رو در گیر خودش کنه و بخواد در موردش بیشتر بدونه و این موضوع باید عمومیت داشته باشه، یعنی افرادی از طبقه های مختلف با موقعیتهای مختلف فرهنگی متفاوت این حس رو در مورد موضوع تو داشته باشند.
-
آیا جذابیت باید در ذات موضوع باشه یا بیان جذاب از یک موضوع غیر جذاب که خودش در ذاتش توجه کسی رو برنمی انگیزه، میتونه در جذب مخاطب مؤثر باشه؟
-
به نظر من هردوتا مورد صدق می کنه. خودم دومی رو ترجیح می دم، چون تو رو وامیداره که به زبان و ابزار فیلمسازی بیشتر تکیه کنی و این توانایی رو به دست بیاری که دامنه ی موضوعاتت رو گسترش بدی و برای موفقیت فیلمت به روشهای عوام پسندانه رو نیاری.
-
در مورد دوم (بیان جذاب یک موضوع غیر جذاب) آیا با مشکل توجیه سرمایه گذار مواجه نمی شیم؟
-
با مشکل مواجه میشیم و باید تلاشمون رو بیشتر کنیم و سعی کنیم با جلب اعتماد و همچنین توجیه سرمایه گذار در مورد اهمیت موضوع و استفاده از بیان جذاب مشکل رو حل کنیم.
-
-
-
حالا من می خوام به این سؤال پاسخ بدم که : آیا روستای دماب برای ساخت یه فیلم مستند موضوع جذابیه؟
اینجا می خوام به گذشته برگردم، به سابقه ی آشنایی من با روستای دماب و اینکه چطور تصمیم گرفتم که در مورد این موضوع فیلم بسازم.
سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت، من مشغول ساخت یه فیلم مستند در مورد حافظ بودم، که متوجه شدم یک مؤسسه ی انتشاراتی قراره نسخه ای از حافظ رو منتشر کنه که در زمان خود شاعر در قرن هشتم هجری کتابت شده، این اتفاق مهمی بود، چون تمام نسخه هایی که تا به حال پیدا شده بودند، به بعد از فوت شاعر تعلق داشتند.با انتشارات دیبایه تماس گرفتم و از مراسم رونمایی کتاب تصویر گرفتم که البته به درد فیلمم نخورد. چند ماه بعد، من در تدوین فیلمم مشکل داشتم، چون بدون طراحی قبلی فیلمبرداری کرده بودم و موضوع هم اینقدر گسترده بود که جمع کردن و خلاصه کردنش محال بود. تصمیم گرفتم با رویکردی جدید دوباره تصویربرداری کنم. یکی از موضوعهایی که به نظرم رسید، پرداختن به نسخه های به جا مانده از حافظ و اختلافهای میان آنها بود که در تصحیحهای موجود از دیوان هم تاثیر گذاشته بود. یکی از مطرحترین این اختلافها در ضبط یک بیت میان نسخه ی چاپ شده توسط انتشارات دیبایه با تمام تصحیحهای موجود به چشم می خورد. آن بیت در نسخه ی دکتر علی فردوسی( دیبایه) به این شکل بود:
با مدعی بگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر نمیرد در درد خودپرستی
که در معروفترین تصحیحها ( غنی و قزوینی و سلیم نیساری) به این شکل ضبط شده بود:
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی
این ماجرای بگویید و مگویید که به مطبوعات هم کشیده بود، به قدری جذبم کرد که تصمیم گرفتم بخش عمده ای از فیلم را به این موضوع بپردازم (که در نهایت پس از مشورت با چندنفر از جمله آقای منوچهر مشیری که در آن فیلم به عنوان مشاور بر کار نظارت داشت، به علت نداشتن جذابیت برای عموم از این کار منصرف شدم)،در قدم اول با انتشارات دیبایه تماس گرفتم و با آقای شهرداد میرزایی مدیر انتشارات قرار ملاقات گذاشتم.پس از صحبت در مورد دیوان حافظ ایشان به من گفتند که یه سری هم به سایت دماب بزن. گفتم دماب کجاست ؟ گفتند یه روستا،برای شما که مستند میسازی جالبه، من پیش خودم گفتم لابد یه روستاست که چندتا بنای تاریخی داره و یه رستورانم توش زدن و مردم واسه گردش میرن اونجا، که خب هیچ جذابیتی برام نداشت و به سایت دماب هم سر نزدم.در ملاقات بعدی آقای میرزایی از من پرسید به سایت دماب سر زدی؟ نداشتن اینترنت رو بهانه کردم و گفتم که نه و برای اینکه بی ادبی و بی توجهی نکرده باشم از ایشان پرسیدم که ماجرای این روستای دمای چیه؟ و ایشون توضیح داد که:
دماب روستایی آبا و اجدادی ماست. تا چند سال پیش کم کم به خاطر مهاجرت روستاییا به شهر داشت متروک میشد.ما یه انجمن درست کردیم به نام انجمن «دوستداران دماب» که هدفش توسعه ی روستاست. اونجا خانه ی فرهنگ و کتابخونه و مهدکودک و موزه درست کردیم و هدف کوتاه مدتمون اینه که جوونی که در دماب بزرگ میشه، اگر برای کار به شهر میره به جای عمله، بنا بشه. و هدف بزرگترمون توسعه ی فرهنگی و اقتصادی روستا بر اساس تواناییهای درونی خودشه....
همین چند جمله منو به قدری جذب کرد که چند روز بعد برای شرکت در یک عروسی در راه دماب بودم.
ادامه دارد
← صفحه بعد
نظرات ()


