برشهایی از تصویر مردی که جای او خالی است...

به یاد خدا

 

 

 

یک:

 

در این چند روزه دچار تناقض شده‌ام... برشهایی از ویدیویی که تازگیها ساخته‌ام، مدام در ذهنم تکرار می‌شوند و با گیجی و کم‌حافظگی عجیبی که دچارش شده‌ام ترکیب می‌شوند و محصولشان دچار کردن من به نوعی حالت مالیخولیایی است... پرسشی مثل یک تیتر... از انتهای کادر به سویم ‌می‌آید و بزرگ و بزرگتر می‌شود و از سرم بیرون می‌رود و در یک مسیر دایره‌ای، دوباره مسیرش را معکوس طی می‌کند و باز....

 

صحنه‌ی اول: مردمی فریاد می‌زنند: با جانمان ، با خونمان فدایت گردیم ای امام.... و روحانی بلند قامتی از میان آنها در حالی که مردان مسلحی همراهیش می‌کنند، به داخل مسجد می‌رود... این صحنه شاید بارها در جهان اتفاق شده باشد و شاید تمام عناصر لازم برای ایجاد یک فاجعه را در خود داشته باشد. یک رهبر کاریزماتیک، مذهب، مردان مسلح و مردمی که آماده‌اند جان خود را فدا کنند... هنوز طالبان در افغانستان به خون‌ریزی مشغولند و دنیا از هراس بمب‌گذاران انتحاری القاعده، شکل خودش را عوض کرده است.

 

صحنه‌ی دوم: مردم در پشت ماشین همان روحانی می‌دوند. این صحنه هم یادآور مردان سیاسی پوپولیستی است، که با استفاده از ادبیات و منشی عوام‌گرا، خود را به عنوان امید توده‌های محروم و آزرده مطرح کردند و در انتها با استفاده از همان توده‌ها بر خر مراد سوار شدند و از پل گذشتند و رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند. همیشه دویدن مردم در پشت ماشین کسی آزارم میداده... این که مردمی اینقدر اعتماد به نفسشان را از دست داده باشند که کسی را تبلور همه‌ی آرزوهای خود بدانند … عمیق ترین فاجعه‌ای است که می‌تواند در یک جامعه اتفاق بیفتد.

 

اما من با دانستن و اعتقاد داشتن به این نکته‌ها، تمام این صحنه‌ها را من در ویدیویم استفاده کردم و آن هم با نگاهی از سر تایید و همراهی، نه انتقاد و مخالفت. به خودم می‌گویم: آیا من هم به نوعی در مسیر تحمیق مردم قدم برمیدارم؟ جالب اینکه دستمزدی هم برای این کار نگرفتم تا به نوعی خودم را توجیه کنم که من هم باید زندگی کنم و زندگی هم نیاز به پول دارد.

 

برشهایی از تصویرها و صداهایی که در این سالها از خونریزی و کشت و کشتار به نام دین و خدا دیده‌ام به سرعت از ذهنم می‌گذرد و اعتراضهای اطرافیان و دوستان دیده و ناشناس هم از بعد دیگر ذهنم این فیلم چند بعدی را کامل می‌کند....

 

دو:

 

مقابل رافائللو مائوریللو نشسته‌ام.اسلام شناس جوان ایتالیایی. دوربینم را به سوی او گرفته‌ام و چشم به صفحه‌ی نمایش دوربین دوخته‌ام. اما ذهنم در جای دیگر سیر می‌کند. در این مصاحبه او حرفهایی زده که چشمانم گرد شده‌اند. او از اروپا آمده و در مورد چهار خاندان بانفوذ سادات شیعه در نجف تحقیق کرده است و فهرستی از ویژگیهای سادات برجسته را به دست آورده است... او در مورد سادات و ویژگیهایشان صحبت می‌کند و ویژگیهایشان را طبقه بندی می‌کند.... صاحب برکت و آثار-گرایش و قابلیت تطبیق چشمگیر با دیاسپورا و مهاجرت - نقش پیشگام حقیقی یا فرضی در گرویدن مردم مناطق جدید به اسلام با مهاجرت به آن مناطق-استقلال اقتصادی از دولت، ادغام و تلفیق جهان وطنی و ناحیه گرایی-مِحوریت نقش ایشان به عنوان علما، به خصوص در زمینه ی علم الرجال و علوم-مِحوریت نقش ایشان به عنوان مُتَوَلِیان اَحرام-قابلیت جهانی سازی با پذیرش نقشی بی طرف، به خصوص در رابطه با امت اسلامی. همانند مورد اختلاف زُدایی بین شیعیان و اهل تسنن - مِحوریت تَبعَیِ نقش ایشان به عنوان میانجی در اجتماع مؤمنان، بین اجتماع مؤمنان و جامعه، و بین جامعۀ خویش و جوامع خارج - گرایش چشمگیر به پذیرش داوطلبانه ی خصوصیاتِ هویت فرهنگی جدید و نوآوری های عقیدتی.

 

شنیدن این حرفها مثل یک کشف تازه بود. او تاکید کرد که این خصوصیات را بر معصومین انطباق داده است و به نوعی این سادات ادامه دهنده‌ی مسیر معصومین هستند.

 

 

سه:

 

شیعیان در پاکستان مورد هجوم قرا می‌گیرند. در روز عاشورا بمبی در مراسم عزاداری در عراق بین عزاداران منفجر می‌شود که عده‌ی زیادی کشته می‌شوند. در سفری به اصفهان جوانی عبارتهای زشتی در مورد خلفای راشدین به زبان میاورد، من از عصبانیت تا مرز جنون میروم. در سوییس ساخت مناره برای مسجدها ممنوع می‌شود. کشیشی آمریکایی قرآن را آتش می‌زند. در اسراییل نوعی آپارتاید مذهبی حاکم است. این تصویری از جهان امروز ما و رابطه‌ی بین دینها و مذهبهای مختلف است.

 

 

چهار:

 

روحانی جوانی برای پیشنمازی مسجدی که رهبر شیعیان لبنان در آن نماز می‌خواند، پس از فوت ایشان به آنجا می‌رود. چیزی نمی‌گذرد که او به رهبری شیعیان لبنان می‌رسد و در بیست سال اینده آنها فلاکت و بدبختی و شهروندی درجه دو بودن را فرو می‌نهند و به یکی از سه طایفه‌ی تاثیرگذار در لبنان بدل می‌شوند.

بیست سال بعد آن روحانی در سفری به لیبی، برای جلوگیری از شروع جنگ داخلی در لبنان مفقود میشود.

نام او سید موسی صدر است. مردی وابسته به خاندان بزرگ صدر که یکی از خانواده‌هایی است که رافائللو مائوریللو در موردشان تحقیق کرده بود.

 

بعد از ربودنش کشیشی مسیحی در موردش گفت:

 

«نخستین بار که سخنزانی امام موسی صدر توجه مرا به خود معطوف کرد، زمانی بود که در میان جمعی سخن می‌گفت که اغلب آنها مسیحی بودند. ایشان «انسان» را خطاب قرار داده بود و به یاد ندارم که در آن سخنرانی به آیه‌ای از قرآن استناد کرده باشد. چنین روشی را در میان هیچ یک از علما مسلمان نشنیده و نخوانده بودم. با خودم گفتم در حضور پیشوایی ایستاده‌ام که قادر است اندیشه‌های انسانی را مبنای گفتگو قرار دهد، تنها به «مسجد» محدود نشود و از آن فراتر رود.

 

 

پنج:

 

 

در لبنان جنگ داخلی در گرفته است. سید موسی صدر که در لبنان به او امام موسی صدر می‌گویند. به عنوان رهبر یکی از سه طایفه‌ی مهم لبنان، به مسجدی می‌رود و اعتصاب غذا می‌کند. این اعتصاب غذا در لبنان جوش و خروشی ایجاد می‌کند و صفوف ایجاد شده در برابر هم را که با توطئه و برنامه‌ریزی شکل گرفته بودند، می‌شکند و مسیحیان و مسلمانان و رهبران سیاسی به او می‌پیوندند و جنگ داخلی تمام می‌شود.

 

شش:

 

هر انسانی در زندگیش کسانی را قبول دارد و آنها را به صداقت و انصاف می‌شناسد و نظر آنها در مورد یک نفر در قضاوت و نوع نگاهش نسبت به او تاثیر می‌گذارد. من سیمین دانشور و نیما یوشیج را قبول دارم و آنها را به هوش و ذکاوت و ریزبینی می‌شناسم. خاطره‌ی سیمین دانشور از امام موسی صدر تکان دهنده است:

 

موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود.چشم‌های خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری‌ها. من در رو باز کردم.
گفتم: ببینم!

/ 4 نظر / 11 بازدید
منصوره قناعت پیشه

مطلب شما رو راجع به امام موسی صدر خواندم این دغدغه همه فریفتگان دمکراسی باب میل جهان مدرن امروز رو خوب به چالش کشیدین من که از این منظر نگاهش کردم چون خیلی وقتها به ولایی بوذن حکومت قلبی خود ما هم شک میکنیم اما مگه همه تمدن های بشری جز با همین باورها شکل گرفته مگر میلاد مسیح رسالت محمد موسای مصر و دیگر از این دست اغاز یک رفرم و سنگ بنای مدنیت بشری نبوده است

فرشته

سلام.سال نو مبارک. من متوجه شدم که شما کارگردان هستید.راستش من خیلی به این کار علاقه داریم.میشه برای این که بتونم پیشرفت کنم راهنماییم کنید؟