شاید برای آن که از گرسنگی نمیرند

 

دلهای بسته شده به یک تار موی معشوق...
در باد تکان می خورند
و از حنجره ی زنگ زده شان... 
-
در حین رقص-
چون قوطی های حلبی...
ناله بیرون می آید...

قرنها گذشت و کسی ندانست...
که معشوق...
همان روزها ... در زمان همان شاعران... هم... مرده بود...
و آنها...شاید برای آنکه از گرسنگی نمیرند...
(
چون غیر از شعر گفتن... کار دیگری بلد نبودند...بیچاره ها)
پیکری از کلمه ساختند
و نامش را معشوق نهادند...
و آنقدر... بزرگش کردند...
که ما در همه ی این سالها...
جرات نکرده ایم...حتا...
در خواب هم... از کجایی و چرایی اش...
پرسش کنیم....

و در تسلسل باطل زمان...
ما هم شاعر شدیم
و از معشوق گفتیم...
و دروغ آن گذشتگان را...
با اعتقاد قلبی
تحویل آیندگان دادیم...

و در نهایت بلاهتمان...
رستگار شدیم...
 

/ 0 نظر / 13 بازدید